تبليغاتX
من و جاده .. - سرآغاز...
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "

 

جاده

شبي نه چندان دور داشتم با دوستي از آرزوهايم مي گفتم...
داشتن اطاقي طولاني با كفي مفروش از جنس...از جنس جاده،با همان خطوط سفيد آشنا،
مي گفتم كه نيز دوست ميدارم كه خطوط از جنس بريده بريده باشند نه از تبار خطوط مدامي كه ابتدا و انتهاي هم را تنگ در آغوش گرفته اند و تورا به ماندني خسته كننده و تكراري بيهوده در عين رفتن واميدارند.
ميبيني جنس آرزوهاي مرا؟
از جاده هايي كه پشت سرنهاده ام و نيز آنهايي كه مرا به خود ميخوانند و من نيز بي صبرانه در عطش پاي نهادن و جاري گشتن در آنها مي گدازم بسيار خواهم گفت و از افسونگري طلوع هائيكه ميهمان چشمانم بوده اند و شيداگري هاي بي بديل غروب هاي بي شمار عمرم در جاده ها.
پيش از اين مي پنداشتم كه ياد گرفته ام گفتن را و ميدانم فرياد كشيدن چگونه است اما...
بايد صبور بود در اين مشق گفتن كه جزئي از زندگيست يا شايد تمام آن و البته، چيزي نيست جز يك راه،يك مسير، يك...جاده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:59  توسط امیر  |