تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "

در زمان ِ جنگ  ِ ایران و عراق،

پیرزنی بادام به جبهه می فرستاد و گوشه هر کدام را می کند و مزه می کرد و داخل ظرف بسته بندی نامه ای برای رزمندگان می نوشت که :

 " عزیزانم اگر می بینید گوشه این ها کمی پریده بخاطر این بود که نمی خواستم کام شما ناخواسته تلخ گردد.. "
و همین چند روز  ِ پیش ،

پیرزنی تکیده قامت و خسته چهره ، وقتی پرسیدم ازش که برای اطلاع از واریز شدن ِ مبلغ ِ ناچیز ِ وام  ِ " ضروری " !!! که قراره به قید ِ قرعه !!! بهشون تعلق بگیره ، یه شماره تماس ثابت و یه شماره همراه بهم بده که ثبت کنم جواب داد:

پسرم نمیشه نگم؟

آخه بچه هام بی خبر از من میرن حقوقم رو می گیرند و ..

این وام رو می خوام واسه خودم که به چند تا از زخمام بزنم اش ..

" البته اینها رو به ترکی گفت .. "

با بغضی که تمامی وجودم رو داشت می فشرد شماره همینجا رو وارد کردم و همراه ِ خودم رو ..

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن : بهمن ماه بیا زودی بگذر که اسفند  با کلی اتفاق ِ قشنگ قشنگ و نورداشتنی از راه برسه ..

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:3  توسط امیر  |