|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|

رزوها از پس هم با شتاب می گذرند و هیچ منتظر ما نمی مانند تا خود را به آنها برسانیم.
ماه ها می آیند سالها نیز می گذرند و تنها یادها بر جای می مانند..
چونان گرد و غبار ِ شسته و ناچیزی که از پس ِ بارانهای سیل آسا و مهیب بر جای می ماند از تل ِ خاکی انبوه..
یادها می مانند و یادها..
و رویاهای روشن از این پس می آغازند و طراوت و تازگی دیدارها را در مرز ِ بیداری و خوابی که نه خواب است باید جست..
جان تازه می شود و تا کجا ها که به پرواز در نمی آید گاه ِ آن رویاهای بیدار..
و تویی که درخت های حیاط ِ پدری را برای ریختن ِ برگهای زرد ِ پاییزی اش می تکاندی،
دیگر کسی نیست که برگهای ریخته را جارو کند،
حیاط پر شده از برگهای زرد ِ انباشته روی هم،
آری ، پاییز نیامده و نرسیده دارد غوغا می کند در حیاط ِ خانه مان..
----------------------------------------------------------------------
برادر ِ کوچکم،
امید ِ دل ِ من،
امید ِ جان ِ من،
امید ِ دل و جانم،
قبول شد دانشگاه و باید آروم آروم راهی اش کنم و برای جدا شدن ازش تمرین کنم،
هر چند دور نیست،
اما..
می گیرد دلم،
خانه خالی می شود باز،
یاد ِ آن صبحی افتادم که بابایی از ساعت ِ ۴و ۵ رفته بود توی صف ِ روزنامه که خبر و نتیجه کنکور من رو بگیره،
سال ۷۶ بود،
۱۱ سال گذشته و حالا..
امید که قبول شد تازه دونستم که بابایی چه حس و حالی داشته اون لحظه.
همیشه از تنها گذاشتن اش و رفتن به دانشگاه احساس ِ بدی بهم دست می داد و دوست داشتم که همیشه کنارش باشم وعصای دست اش و کمک اش..
اما نمی شد،
نمیگذاشت،
می گفت که من بهت افتخار می کنم..
حالا من به امیدم افتخار می کنم،
تنها می شم،
اما..
بلافاصله بغضم رو برداشتم و اومدم سراغ ِ تو..
دارم بزرگ می شم،
دارم به درک ِ خیلی چیزها می رسم،
احساسهایی ناب از جنس ِ بی مثل و مانند ِ " پدر " بودن.
کاش خداوند لیاقت و توانایی اش رو بهم عطا کنه..
-------------------------------------------------------------

ماه رمضان رسید از راه،
گرسنگی کشیدن های تن و و سر ِ افطار به حد ِ انفجار رسیدن ها و ریخت و پاش ها و اسراف ها هم شروع شده،
امروز داشتم به طولانی تر شدن ِ صفهای شیر و سبزی نگاه می کردم.
مردم گویی حریص تر ِ خوردن می شوند در این ماه ِ عزیز،
جان ِ گرسنه و روح ِ تشنه مان که مدام بر تشنگی و گرسنگی اش افزوده می شود چه؟!
قرآنی که بر لب ِ طاقچه چون یازده ماه ِ پیش دارد خاک می خورد چه؟!
به قول ِ یک دوست استارتی به موتور ِ خاک خورده خودمون بزنیم و اگر نشد تقه ای هولی چیزی..
" هرگز به (حقيقت) نيكوكارى نمىرسيد مگر اينكه از آنچه دوست مىداريد،
(در راه خدا) انفاق كنيد؛
و آنچه انفاق مىكنيد، خداوند از آن آگاه است. "
" آیه ۹۲ سوره آل عمران "
به درک ِ لذت ِ نهفته در بخشش برسیم کاش..
----------------------------------------------------------------------------------------------------
شاخه ی نیلوفرانه ام این روزها دارد هی قد می کشد و قد می کشد،
دارد می رود و می پیچد و دردهایم را دارد می برد با خود تا شکوفه دهد در پای جان ِ دوست،
غروب ها با هر اذان بند بند ِ وجودم از هم دریده می شه و باز تا تنیده شدنی دوباره،
تکه تکه ی وجودم بر هزاران جای بی جا پراکنده ست..
شبها تا سحر از راهی دور برسد،
هر تکه ام در گوشه ای فریاد ِ رسیدن سر می دهد و جان به هزاران راه ِ نرفته پای می نهد تا صبح بدمد.
-----------------------------------------------------------------------------------

با دوست یگانه هم که باشی و جز او نباشی باز دلیل نمی شود که خداوند تو را و او را به آزمودن های سخت محک نزند..
امتحان که تمام شد،
سربلند که بیرون که آمدی،
از جوابهای نادرست و نمره های منفی که چیز یاد گرفتی،
اوراق رو به آب و آتش بسپار و خود باز از دوباره راهی شو،
تا آزموده شدنی دوباره،
و شکر یادت نرود،
یادم نرود..
که لایق ِ به امتحان کشیده شدن بوده ایم،
که در زمره ی رها شدگان به حال ِ خود نبوده ایم..
------------------------------------------------------
پ . ن ۱: کی برآید سفر جانا؟
در ضمن باز کن اون اخمهات رو داری می ری،
نیگاه کن تو رو به خدا قیافه اش رو،
لب و لوچه آویزونشو ببین،

بخند بینم،
یه کوچولو...
آهان حالا شد،

پ.ن۲: دلم سفر ِ دریایی می خواد..
