|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|

هست شب يک شب ِ دم کرده و خاک؛
رنگ ِ رخ باخته است.
باد؛ نو باوه ی ابر؛ از بر ِ کوه
سوی من تاخته است.
هست شب ؛همچو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا؛
هم ازين روست که نمی بيند اگر گمشده ای راهش را.
با تنش گرم؛ بيابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هيبت تب!
هست شب.
آری؛
شب.
" نیما "

شب ِ میلاد ِ " تو " ؛
هنگام که آسمان می کاویدم ،
خورشیدی شبانه را پی،
که آسمان ستاره ریز بود و ماه؛
به دریا عشوه می فروخت؛
جان ِ بی تاب ِ بی قرار،
به طاقتی طاق شده؛
خیس ِ خزر ِ پریشان ِ شوره حال ِ عاصی شد به " سماع ".
و زیباترین و دوست داشتنی ترین هدیه ات؛
- و نیز ارزشمندترین و به یادماندنی ترین ِ آنها -
شکستن ِ سکوتی دور از فاصله ای دورتر،
به تک واژه هایی آسمانی و جاری بر زبان ِ فرشته ای ..

و زمین و آسمانی که می دیدم دارند یاد مرور می کنند،
زمین ؛
یاد ِ جشن ِ پای نهادن ِ وجودهایی آسمانی بر خود،
که بی شک از جنس ِ نور بودند ،
و آسمان،
حسرت ِ رنگی که داشت گاه ِ آن میلاد؛
که هرگز انگار دیگر به خود نگرفت آن جلوه را،
که تاب نمی آوردند هر دو از همان آغاز..
که یادها گُر می دهند آتش ِ در افتاده در هیمه ات را..
که یک سال هم گذشت..
که خداوند تمام ِ اتفاق ِ تو را به تماشا نشسته بود آن شب،
که گوش سپرده بود به نجوای آسمانی ات،
که می دیدم که داشت تندتند آسمان می کشید برای سحر شدن از برای چون تویی..

پ . ن۱ :
مولویه شنیده اید؟
نشنیده اید؟!
از من می شنوید گوش کنید.
نه!
گوش نکنید،
خود را به دست ِ " مولویه " بسپارید.
" مرا گویی چه می خواهی دگر تو،
ورای روشنایی؛ من چه دانم؟! "
پ . ن ۲:
چه زیبا ادامه می یافته و تا کجا ها می رفته این راه...
تقصیری نداشتند،
آن روزها خیلی بچه بودیم،
حالیمان نمی شد،
همانقدری هم که یادمان دادند و خواندند برایمان هم خودش زیبا بود،
زیاد هم بود برایمان انگار،
که:
ای نام ِ تو بهترین سرآغاز
بی نام ِ تو نامه کی کنم باز؟
.
.
گر لطف کنی و گر کنی قهر
پیش تو یکی ست نوش یا زهر
.
.
احرام گرفته ام به کویت
لبیک زنان به جستجویت
احرام شکن بسی است زنهار
ز احرام شکستنم نگهدار
.
.
از ظلمت ِ خود رهاییم ده
با نور ِ خود آشناییم ده
تا چند مرا ز بیم و امید
پروانه دهی به ماه و خورشید
.
.
روزی که مرا ز من ستانی
ضایع مکن از من آنچه مانی
وآندم که مرا به من دهی باز
یک سایه ز لطف بر من انداز
آن سایه نه کز چراغ دور است
آن سایه که آن چراغ ِ نور است
تا با تو ز سایه نور گردم
چون نور ز سایه دور گردم
" نظامی "
پ . ن ۳:
وقتی ۲۳ تا گوجه سبز ِ نمونه ی با مناسبت داری رو که با هزار مشقّت ِ فراوان چیده و کنار ِ سجاده ی تا شده در ایوانم مرتب تنگ ِ هم چیده بودم رو نامردانه و تو روز ِ روشن به سرقت بردند خیلی ناراحت شدم.
کمی بیشتر از ناراحتی..
اما ساعتی بعد به حکمتی که در این اتفاق نهفته بود پی بردم،
این که گوجه سبزهای درشت تر و برگزیده تر که در دست نیافتنی ترین و بلند ترین نقطه ی درخت که رسیدن به آنها نیز سخت تر است؛ قسمت ِ چیده ی با مناسبت دار شدن بوده اند و نیز سختی و مشقّت ِ بیشتری می طلبیده این کار.
مثل ِ حکایت ِ خرابکاری کردن در وبلاگ ِ شفا و بر هم خوردن ِ قالبش و..