|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|

گفته بودم چو بيايي غم ِ دل با تو بگويم..
امسال هم چون سال ِ گذشته موسم ِ آمدنش فرا رسيد.
فصل ِ ديده شدن اش.
و من دوباره ديدم اش،
دوباره خدا نشونم داد،
زيبا بود،
به معناي واقعي "زيبا"،
باز هم نقطه ي شروع و پايانش معلوم نبود.
باز هم "لحظه" كه مي گذشت كامل و كاملتر مي شد،
همون جاي هميشگيش بود،
همون جاي هميشگي.
همون جاي آشنا.
بهم گفت بنويس اش،
بهش گفتم بگذار تا هست زندگي اش كنم،
گفت با ما زندگيش كن، با ما سهيم اش شو،
با مايي كه نميبينیم اش،
از خودم پرسيدم تو دلم،
تا هست زندگي اش كنم؟
مگه موقع هايي كه سر ِ جاش نيست كجاست؟!
مگه وقت هایی ما نميبينيم اش جايي جز تو جاي هميشگي اش قرار داره؟
مگه فقط اين ما نیستیم كه قادر به ديدن اش نيستيم؟!..
يا وقت ِ ديده ي ما شدنش فرا نرسيده هنوز؟!..
مثل ِ امروز ِ من..
کنار ِ پياده روي جلوي شركت ايستاده بودم و محو محصور ِ تماشا بودم،
عصر ِ جمعه ي عجيب دلگيري بود..
روزها بود كه ندانسته داشتم انتظاري چيزي ندانسته تر رو مي كشيدم..
و حالا،
دلم مي خواست جلوي يكي يكي ِ آدمهاي نا اميدي رو كه با چهره هاي عبوث و در هم فرو رفته،
بي تفاوت و سر به زير از جلوم رد مي شدند و تو دلشون غصه هاشون رو مرور مي كردند
– غصه هايي شايد از جنس ِ قسطهاي عقب افتاده يا .. - ،
رو بگيرم و دستشون رو بگيرم تو دستم و با دست ِ ديگه ام و با سوي انگشتم نشونشون بدم سوي جاي هميشگيش رو..
ازشون بخوام و بهشون بگم:
به پاتون مي افتم وايستيد،
التماستون مي كنم سرتون رو بلند كنيد..
نگذاريد قسمتون بدم،
فقط نگاه كنيد..
لحظه اي " درنگ " كنيد..
بخصوص بچه هايي كه همراه ِ پدر يا مادرشون از جلوم رد مي شدند،
بخصوص اون دختر بچه ي 4،5 ساله اي كه دست ِ پدرش رو گرفته بود و عينك به چشم داشت و دامن ِ قرمزي به تن و هي شيرين زبوني مي كرد و هي غر مي زد..
و او..
دلم آتيش گرفت وقتي بهم گفت كه هيچوقت رنگين كمون ِ واقعي ندبده..
اما من،
دومين بار بود كه ميديدمش،
يعني درك اش مي كردم.
بهش گفتم بچه هم بودم رنگين كموناي زيادي ديدم به گمانم،
ازم پرسيد كه از كجا معلوم اون رنگين كموناي دنياي كودكي از رنگين كموناي توي كتاب نقاشي ها و داستانها نبودن؟
يا رنگين كموناي توي كارتون هاي زمان ِ كودكي..
نميدونستم چي جوابش رو بدم،نميدونستم..
اما اين بار،
تمام ِ احساس هايي كه در لحظه درمن جان مي گرفت واقعي بود و جاري..
نه كتاب ِ داستان و نقاشي در كار بود و نه كارتوني..
تنها زيبايي و " اميد " بود كه از قوس ِ زيباي كمان ِ رنگين ِ آسمانها مي تراويد.
تجلي عيني و واقعي از واژه ي " اميد " و " زيبايي " و بس..
راهي كه به مقصدي نمي انجاميد جز " نور "
" كثرتي دلنشين و آسماني از انوار كه در نهايت ِ يگانگي پرتوي از نوري يگانه بيش نيست."
داشتم به اين فكر مي كردم
- وقتي كه قوس ِ زيباش داشت كامل مي شد -
به منظره اي ديگر كه از ديدنش سيري نداشتم..
و بارها و بارها عطش ِ فروكش ناپذير ِ چشم دوختن به آن چشم انداز ِ زيبا تاكيد وسفارشم شده بود و خودم هم به درك و باورش رسيده بودم،
چشم دوختن ِ به اين اتفاق ِ از جنس ِ نور،
"كعبه" را به نظاره نشستن را در برابر ِ ديدگان ِ بيقرار و بي تابم متجلي مي ساخت
و تداعي ام مي كرد.
اي خداي ِ نزديكتر از رگ ِ گردن به من..
تنها از تو " لياقت " و توان ِ شكر ِ داده هاي بي انتهايت را مي طلبم..
چشم ام مي گشايي..
روحم به پرواز در مي آوري..
در لحظه مسافرم مي كني و ميبري و بازم مي آوري..
دستم مي گيري و در لحظه در عرشت به ضيافتم فرا مي خواني..
دم بر نمي آورم..
خود را رها مي كنم.
وقتي " تو" هستي،
وقتي " دوست " هست،
" واژه " هست،
" برادر" هست،
" اميد " هست،
" رنگ " هست،
" آسمان" هست،
" زندگي " هست،
" عشق " هست،
و " ايمان " هست و " تو " هستي و " تو " هستي و " تو " هستي..
مرا به نام فرا خوانده اي وقتي..
چگونه بمانم؟!
چگونه بنالم؟!
چگونه به ناتمام ام رضا دهم؟!
چگونه راضي شوم به اينگونه بودني..
مرا جز عرصه ي عرش ِ كبريايي ات راضي ام نمي كند..
من جز به كمتر از " تو " راضي نمي شود روح ِ عاصي و جان ِ بي قرار و جدا افتاده ام..
مرا راه مي دهي،
مرا راه مي دهي و راه را نشانم مي دهي..
چگونه بمانم؟!
چگونه نيايم؟!
چگونه بودنم را به كمترين هايي كه از آن ِ من نيست و وصله ي ناجور ِ نافرمي بيش نيست بيالايم؟
چگونه شكوه كنم!
كم بياورم!
نا اميد باشم!
خسته باشم!
اينهمه اي كه بخشيده اي و نمي بينم و نميدانم و هنوز به دركش نرسيده ام تا كجا هايم كافيست ومي آوردم و من بي خبر ِ آنم..
مرا ببخش..
هيچ آبي را ياراي فرو نشاندن ِ اين آتشي كه در من نهاده اي نيست كه نيست..
و هيچ ياسي را توان و ياراي در افتادن با اميدي كه در دلم نشانده اي..
و از آدمها زياد بد عهدي ديده ام و تنها تويي كه درتحقق ِ وعده هاي راستين و نوراني ات هيچ خللي وارد نيست و وفاي عهدت بر من عيان است و جان ِ جانم بي قرار ِ لايق ِ وفاي عهد ِ چون تويي بودن و تو را به تمام زندگي كردن..
تا هميشه يي كه هستي هم كه بنويسم پاياني ندارد " حرف " هايم با " تو "
به نام ِ نامي ِ اميد ِ رهايي از تاريكي هايم،
به نام ِ نامي ِ " نور " ات سكوت مي كنم،
و در دل به هزار آواي خاموش مي خوانمت..
اگر خواهي مرا، مي در هوا كن
وگر سيري ز من، رفتم، رها كن
نيم قانع به يك جام و به صد جام
دوساله پيش تو دارم قضا كن
بده مي، گر ننوشم بر سرم ريز
وگر نيكو نگفتم ماجرا كن
مرا چون ني درآوردي به ناله
چو چنگم خوش بساز و بانوا كن
اگر چه مي زني سيليم چون دف
كه: "آوازي خوشي داري، صدا كن!"
چو دف تسليم كردم روي خود را
بزن سيلي و رويم را قفا كن
همي زايد ز دفّ و كف يك آواز
اگر يك نيست از هم-شان جدا كن
حريف آن لبي اي ني شب و روز
يكي بوسه پي ما اقتضا كن
شدي اي ني شكر ز افسون آن لب
ز لب اي نيشكر رو شكر ها كن
نه شكر است اين نواي خوش كه داري
نواي شكّرين داري ادا كن
خموش از ذكر ني مي باش يكتا
كه ني گويد كه يكتا را دو تا كن
" مولوي "
چه بگويم كه غم از دل،
برود چون تو بيايي..
نام حبیب هست و نشان حبیب..
هست..

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش
کزجان شکیب هست و زجانان شکیب نیست
گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که مارا رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست
ه.ا " سایه"
-------------------------------------------------

برای ورود از " باب جبرئیل" که تنها هنگام ِسحرگاهان برای مدتی کوتاه باز می شود خیلی تقلا کردم شبی..
خوب یادم هست تنها لحظاتی کوتاه نزدیک ِ سحر در گوشه کناری خوابم برد و چشم از در ِ بسته بر نمیداشتم که شاید چشمانم به در ِ خانه ی چون علی مردي باز شود وقتی که باب جبرئیل گشوده مي شود و از آن در مشرف به مسجدالنبی مي شوم..
و از برخی گوشه کنارها بسیار سخن ها دارم که در دل می گدازدم از درون و توان ِ دم بر آوردنم نیست
که نیست..
یکی کمکم کند..
مثل ِ بین الحرمین را تا سحر زندگی کردن..
یا مثل ِ..
مثل ِ چشم بسته سر از سجده هاي مدام برداشتن و " كعبه " را،
" كعبه " را..

در برابر ديدن و در آستان بودن را،
" هنوز " باور نكردن..
یا " سعی " را با بی قراری تلاش کردن..
اين روزها هر چه عبور از جاده هاي بودنمان سرعت مي گيرد،
"شوق حضور" بيشتر مي گدازدمان وجود..
" دوست " بيشتر و بيشتر معنا مي يابد و " حرمان " ترجماني ديگر مي يابد..
---------------------------------------------------------------------------------
باز هم سفر..

دلم سفر مي خواست..
سفري دير،
اما،
هر چند " زود "،
شُد.
دلم " جاده " مي خواست،
شبانه و پيوسته،
شُد،
هر چند روزانه و كوتاه،
شُد..
اي دلم ديگر چه مي خواهي آخر از جانم بگو تا بشود..
----------------------------------------------------------
حافظ سالهاي سال پيش گفته:
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد،
ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست
اما حالا من،
هنوز هم خراب ِ واژه اي هاي سه حرفي ام..
چون " ياد "
چون " نور "..
چون " درد"،
آن هم " مدام"..
باز هم " درد هاي مدام".

" مگر می شود که درد باشد و مدام نباشد؟! "
انگاري كه پس از سالها دور ٍ هم جمع مي شويم دوباره..
انگار كه باز دردهامان را بر سر ِ سفره اي " يگانه " شريك مي شويم..
انگار كه باز دنيا فرصتي كوتاه بر سر ِ راهمان قرار داده است كه از دست دادنش...
حتي تصورش هم برايم..
حرف را عوض كنيم،
" درد هاي مدام "،
خانه ي جديدي براي " بودن " و " درد " را نه كشيدن،
كه زندگي كردن،
مهياست..
دفتري كه اينگونه آغازيد:
عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم
تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم
با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان
کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا
سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
زندگی با جان ِ جان..
عاشقان در شوق ِ پروازند از این خاکدان،
چون که باشد پای یک عشق ِ خدایی در میان..
--------------------------------------------------
پ . ن ۱:برخي اصوات و برخي ترانه ها آتشم مي زنند.
شوخي ندارند،
آتشم مي زنند..
چون شكايت حجران،
ربناي شجريان،
و..
پ . ن۲:دستم می خواست تا سحر بنویسد امشبي كه در رسيدن است،
گاه ِ غروب است و هنگامه ي اذان،
من مي روم،
دستم ديگر نمي نويسد،
اما،
" دلم مي خواند.."
پ.ن۳:
بدون شرح و همینجوری..

