|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|

براي آني كه او نيست و گويي كه جز من نيست..:
هنگام كه در رفتن بودي دير رسيدم،عزيمتت زود بود،
نمي شناختمت،
حالا هم نمي شناسمت،
روزي كه بشناسمت،
بي شك در تو ذوب گشته ام،
تمام شده ايم،
هر دو راهي شده ايم آن روز،
روزي كه واژه ها را رها ساخته ايم و روزگار بردگي شان را به سرآورده ايم..
روزي كه نيك مي دانم،
تنها و تنها به آهي و نگاهي و سرشكي سخن ها خواهيم گفت با هم.
- كه مي گوييم و اما هنوز اسير و سرگشته ی واژه یافتنیم و انگاری که هنوز نرسیده ایم -
برای بدرقه ات دنیایی سفارش از جنس و تباري پدرانه در كوله بارم آماده داشتم كه گفته ي تو شود.
اما رفته بودي،
در راه گام نهاده بودي و زمان و جاده ها داشتند مي بردند تو را بي درنگ و با شتاب..
و هنگام كه بازگشتي،
از " نور " بود كه توان و جرات ام نبود نگريستن را در نگاهت يا از حسرت از بر جاي ماندن؟!
هر چند من خود تازه از سفر رسيده بودم و هنوز پلكهايم غبار آلوده ي بي خوابي هاي مدام و دوست داشتني بود كه هنوزش به ياد دارم و كاش تكرارم شوند و تو...
و تو عازمي ديگر باره..
يادت باشد كه من هم با تو ام اينبار..
نه من،
كه همه ي آناني كه در اين زمان اندك با تو يگانه شده اند.
ديدي همسفر شديم؟
ديدي آرزوها در لحظه هست مي شوند؟
ديدي به بازي سرگرم نشده بايد رفت؟
ديدي خدا نزد همان شكسته ترين دل بود؟
ديدي باز قرار است " خدا " را بلاواسطه نفس بكشيم؟
بغضي عزيز باز مي فشاردم گلو برادر،
مرا ببخش و اينبار تو حلالم كن..
تويي كه جز من نيستي و چه زيبا و افسانه گونه از خود رها گشته اي..
تويي كه...
بگذار به واژه نيالايم احساس را..
بگذار آماده شوم..
عزيمت نزديك است..
" در رفتن جان از بدن
گويند هر نوعي سخن،
من خود به چشم خويشتن،
ديدم كه جانم مي رود.."
-----------------------------------------------------------------

از كتابي كه " پيامبر و ديوانه " اش نام است و نگاشته ي پيامبر راستينم است فصلي خوانده بودم
به نام " دهش ".
آن روزها مي پنداشتم كه تمام دانسته امش كه از چه حرف ميزند دز آن فصلي كه تمام از بخشش از جان گفته است و گذشتن از " وجود " در راه آنهايي كه دوستشان مي داريم..
ولي در همين روزهاي نزديك،
دريافتم كه گويي هيچ ندانسته ام از " دهش "
و تازه دريافتم روح جاري در معناي " دهش " را،
فهميدم " عشق " را..
دريافتم " معجزه " را.
آري،
امشب آنقدري شهامت يافته ام كه هم فرياد كشم كه آي آدمها،
فهميده ام " عشق " را،
دريافته ام حضور را،
و هم آرزو كنم كه،
كاش نيماي شاعر بود و زنده بود و ميديد كه هنگام كه كسي فرياد بر مي آورد كه:
" آي آدم ها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد،
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان.."
دريا بي مهابا با تمام وجود آن " يك نفر " را با جان و دل به ساحل مي رساند
و جان دوباره اش مي بخشد..
كاش همه ي انسانها به اين باور مي رسيدند كه هنوز فرشته ها در زمين،
در همين زميني كه هر روز و هر روز و مدام،
به تسخير گامهاي من و تو در مي آيد،
" حضور " دارند و مثل من و تو در گوشه اي سكني گزيده اند.
كاش همگان به درك و باور بخشايشي كه در " دریا " هست،
مي رسيدند.
كاش..
----------------------------------------------------------------

و هر گناهي،
چونان وزنه اي بر بالهاي بي قرارمان،
و هر روزي كه به شب مي رسد،
چونان جامي دل انگيز از شوكراني نسيان آور،
كه از يادهامان ببرد كه پروازهامان رنگي ديگر گرفته اند،
كه دنيا و غصه ي نان آمده است و جاي پريدن هاي بي بهانه مان را گرفته است..
كه حالا پرنده ها نيز لانه هاشان را با تكه تكه چوبهاي قسطي مي سازند،
كه درد دارد روز به روز موهايت را سپيد تر مي كند..
كه شادي هايمان ژرف تر و دردهامان رفته رفته اوج تر مي گيرند..
كه پيش از اين تنها شب حريم پرواز تو بود و حالا..
حالا آسمانهاي همه دنيا به تسخير تو درآمده گويي..
كه پرواز مي كني،
اما بي بال،
ديگرگونه.
پروازي كه ديگر زمين خوردن ندارد.
----------------------------------------------------------------

هر كه مي آيد،
هر كه مي خواند" مان "
و هر كه راه به خلوتمان مي برد و قصدمان را مي كند..
در لحظه آلوده مان مي شود..
آلوده ي بودنمان،
با هم بودنمان،
تقصير از ما نيست..
روزگار عجيب نامردي مي كند نازنين..
وقتي كه هر كدام تكه تكه هامان را با ايمان نزد ديگري براي همه عمر به امانت نهاده ايم..
جز اين از ميهمان انتظار نمي رود..
كه به نويد و وعده اي از نيم تكه اي دل خوش دارد،
كه نمك گير شود..
كه تا هميشه ميهمان بماند،
كه به گوشه اي دلخوش باشد،
حتي اگر حصير باشد..
-----------------------------------------------------------

از اعداد " ۷ " را عاشقانه دوست اش مي دارم و گويي،
" ۷ " يكي از دلخوشي هاي كوچكم شده است.
يا نور،يا نور،يا نور،يا نور،يا نور،يا نور،يا نور..
-------------------------------------------------------------------
پ . ن: در مقام كوچكترين برادر بزرگ براي عزيزان تفنگ بر دوشم..
حتي آني كه بزرگترين برادر كوچك است و تنها به سكوتي و نگاهي آتشين اكتفا مي كند وقتي غم مي فشاردش جان و مي تكدش از درون سينه و مي خراشدش وجود..دريغ از حتي كلمه اي و آهي حتي..
و برای دعوت به بازیه دوستی را اجابت به تاخیر انداختن که در گذشته ها هم بسیار بازیگوشی ها کرده ام و یکی از آن ها " قطار " سوار شدن بود که امروز گویی دیگر رنگی نه از آرزو بر خود دارد و نه بازیگوشی..