تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "

 

 

1)

دستشان را می گیرم در تاریکی های شب؛

رویاهای خشک  فراموش شده ام را،

آنهایی را که هنوز خیسی باران به تنشان رخنه نکرده است

و طراوت قطره راه به روحشان نبرده است.

و زیر آسمان بخشنده ی و ستاره ریز شب با هم قدم میزنیم.

شادمانه صورت کوچکشان را رو به آسمان می گیرند و با چشمان نیمه باز

- از نم نم باران - شوق و ذوق خیس شدنشان را با من شریک می شوند.

دیگر دستان همه شان را رها کرده ام؛

بعضی پیشاپیش من،

برخی از پشت سرم،

 شوخ و شنگ و سبکبار می دوند و مرا غرق در لذت ٍ داشتنشان می کنند.

یکی شان اما - که هنوز آلوده ی باران نشده انگار و ترس از خیس شدن رهایش نمی کند -

انگشت مهربونه ی دست  سمت شاگردم را

 - انگشت بزرگ دست راست،همون که کنار انگشت اجازه...ببخشید اشاره ست -

رها نمی کند و آرام و آهسته کنارم قدم به قدم من راه می آید و از کنارم جدا نمی شود؛

دائم هم سر به بالا دارد و هی می نگرد در من و گاه زیر چشمی هم نیم نگاهی به همزادان رهای خویش می اندازد.

عزیزترینشان هم همین یکی ست و طفلکی ترینشان نیز هم همین است.

 

 

امشب می خواهم برای نخستین بار از " دریا " با آنها سخن بگویم.

می خواهم بگذارم پاک که خسته شدند و شلوغ بازی هاشان که تمام شد و بازگشتند کنارم سر حرف را باز کنم.

هرچه باشد زمستان در رفتن است و بهار در راه...

چشم که بر هم بگذارند بهارشان نیز سپری گشته است و تابستانشان فرا رسیده است.

و از این روست حرف فصلها که ناگزیرند به شنا و باید در دریا شنا کردن را تجربه کنند.

باید تمام تابستان را از لذت شنا کردن در دریا بهره مند گردند.

 

------------------------------------------------------------------------------------------

2)

میگن: خارهای کویر همیشه در سفرند.

میگم: خوش به حالشون.

میگن دائم سوار بر باد،مدام سرزمینهای جدیدی رو تجربه می کنند و اتفاقاتی جدید را درک می کنند.

میگم:خوش به حالشون.

 

 

میگن: کویر خیلی جاها داره و این ماییم که که سوادمون قد نمیده به شناختنش.

میگم: من که تا حال کویر ندیدم و خوش به حال اونی که دیده و خوشتر به حال ونی که سوادش رو داره.

میگن: نه نه  نه!!! خوش به حال ماه و مهتاب و ستاره، خوش به حال خارها، آخه اونها از رازهای کویر باخبرند.

میگم : خوش به حال صاحبشون...

------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن 1 : عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن  در دريا شنا كردن.

پ.ن2:«خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛

اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصيب می مانند.

انديشه ای که جهان را به رنگ و طرحی ديگر می فهمد، "خود" را چشمه نهرهای غيبی و صحرای وزش های غريب می يابد،

 تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است...

روحی که "پيام" دارد نه مريد می طلبد، نه عاشق...

آری، نه مريد، نه عاشق.

 آشنا!»

 

" کویر - علی شريعتی "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:29  توسط امیر  | 

قصه از کجا شروع شد؟!

 

آدم ها که حرف داشته باشن،

حرف های آدمها که رنگش خاکستری باشه،

- رنگ خاکستریه دوست داشتنیا!!!

- که یه سالی مد شده بود. -

رنگ خاکستری حرف های آدم ها که با نموریه اطاق قاطی شه،

بوی نموری و رطوبت دوست داشتنی اطاق که به حرف های شریعتی چسبیده به دیوار

و موهای سپید شاملوی توی عکس سیاه و سفید سرایت کرده باشه،

درد که باشه و درمون نباشه،

چایی مونده از 2 شب پیش که باشه و قند نباشه،

راه که باشه واسه رفتن و اما جنسش از جنس جاده که نباشه،

آدم میزنه به خاکی...

------------------------------------------------------------------

قصه از کجا شروع شد؟!

 

علی رو اولین بار با لباس دژبانی تو میدان انقلاب دیدمش که داشت قدم میزد،

تهران داشت سربازی می کشید و من واسه کاری رفته بودم تهران.

باهاش حتی سلام و علیک هم نداشتم اون روزا،

سیامک رو یادم نمیاد،

شب بود فکر کنم،

واسه همین،

آخه رنگ دوست داشتنیه شیرکاکاکوییش باعث میشه که کمتر به چشم من پیرمرد بیاد شبها...

حمید رو هم که...

با اندازه ی یک پست تمام وکمال داستان داره دیده شدن حمید،

البته مدتها قبل از اونه حمید رو دیده بودم،اما اون شب یه جورایی ظهور کرد اون حمید و برام حمید شد.

ما فقط 4 تا به قول خودمون جوون بودیم خیر سرمون که فکر می کردیم کلی حرف از جنس " درد" داریم که اگه گفته نشه و به دنیا اعلان نشه سکته می کنیم و از این حرفا...

خدا نبخشه و نگذره از  این عیسی هکر و موسی هکر که  من شخصن سر پل صراط خفتشون خواهم کرد به نوبه خودم ،البته اگر تا اون روز واسه کنترل و کاهش ترافیک زیر گذری،در رویی چیزی احداث نکرده باشن اون طرف ها!!!

این دو تا هکر بی دین و ایمون،میون این همه وبلاگ،زورشون به وبلاگ " دردهای مدام " ما رسید و...

تازه داشتیم آروم آروم دم می گرفتیم و حرف هامون رو می زدیم تو یه وبلاگ و یه جورایی سبک شدن رو جور جالبی تجربه می کردیم...

چقدر در انتظار کامنتی و رهگذری  شبها تا دروقت در انتظار می فرسودیم و به قول بچه ها گفتنی چه ذوقی می کردیم...

چه Refreshهایی که نکردیم وقتی واسه اولین بار " کانتر " گذاشته بودیم،

که تازه از 2500 شروع می شد!!!

جوون بودیم،جاهل بودیم،نمیدونستیم...

تا اینکه...

هر کی رفت رد کار خودش و ظرف های خودش رو شست و دیگ های خودش رو سابید...

هر کدوم از ما ها عین اتحاد جماهیر شوروی از هم فرو پاشیده،صاحب یه وبلاگ جداگونه و تازه استقلال یافته شدیم،یه جورایی مشترک المنافع هم بودیم خب...

-------------------------------------------------------------

 

 

قصه از کجا شروع شد؟!

 

ما همه اش داداش بودیم واسه هم،

یعنی واسه دیگرون هم داداش بودیم دیگه،

یعنی  چون پسر بودیم، بالطبع برای خواهرهامون داداش محسوب می شدیم،

- میبینید من چقدر باهوش و ذکاوتم؟! -

منظورم اینه که دست کم یکی یه خواهر داشتیم که ما داداشش باشیم،

اما یکی بود که خواهر بود،بی اون که داداش داشته باشه،

نمیدونم چه جوری بگم...

یعنی یه خواهر واقعی بود اما داداش نداشت که در حقش خواهری کنه...

آخه خدا اون رو یه خواهر واقعی آفریده بود،

مثل مادر که انگاری از همون ابتدای خلقت مادر بوده...

اون یه دونه نبود،

یعنی یه نفر نبود...

اصلن نفر نبود...

اما هیچ مثل و مانندی هم نداشت،

یعنی داشتا،

اما...

کی میدونه واحد شمارش " فرشته " های آسمونی چیه؟

دونه؟

مثل دونه های  عزیزی از  " انار"؟

با اون همه تنگ هم بودن و شباهت؟

وقتی اومد،

 " گورومپ " بینمون صدا کرد ،

" نوا " سر و کله اش پیدا شده بود و با اومدنش جمع آشفته و سرشار از داداش ما هم داشتن یه خواهر واقعی و دوست داشتنی رو تجربه کرد،

و هم یه نظم و نظامی به خودش گرفت و ما شدیم  " تفنگدار " ها و من هم شدم فرمانده...

خودش هم شد تفنگدار آخری...

و چه خوب شد که به فصل رسیدن خرمالوهای شیرین و دوست داشتنیه حیاط ما رسید.

و به راستی هدیه ای را شبیه بود از سوی صاحب عرش برای پایان دادن به سرگشتگی هامان و قرار شدن از برای بی قراری ها و تاب شدن بی تابی هامان را...

---------------------------------------------------------------

 

 

قصه از کجا شروع شد؟!

 

خیلی عزیزه برام،

هیچ واژه ای جز " جاده " سزاوار به دوش کشیدن تقدسی رو که اینجا برام داره رو، نداره.

شاید خوب نباشه تا این حد وابسته و دلبسته جا و مکان بودن اما...اینجا جاده ای بود که از همون اولش مقصدش ...

بیا با هم مرور کنیم...انگار همین دیروز بود...

 

اولین گام از سفر همیشگی ام در جاده ای سوی خدا...

 

شاید حالا حالا ها رسیدنی در کار نباشه اما می ارزه به شنیدن قصه های تک تک شما و هم ساز شدن با دردها و حرف ها و غم ها و شادی هاتان که " زندگی " جز این نیست  و  خدا به راستی ساده ترین است و از بین حرف هاتان به روشنی روز هویداست..

از همتون به قول یه نفر " از اینجا تا خدا " ممنونم .

سخت نباشیم...

جاده ها هم میتونن تولد داشته باشن،

تولد یه جاده ست.

همین.

 

-----------------------------------------

قصه از کجا شروع شد؟!

 

از همین یک سال پیش... نه نه نه!!! کمتر از یک سال..

 

-----------------------------------------

 

قصه از کجا شروع شد؟!

 پ.ن : یادم میاد که قبلنا حسرت می خوردم که کاش شاعر می شدم،

         اما حالا خدا رو شکر می کنم که چه خوب که شاعر نشدم!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:8  توسط امیر  |