تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "

شهید شریعتی

خواهران، برادران!

اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.

در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.

ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.

ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.

رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 8:50  توسط امیر 

جاده های زمستانی...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

* م. امید*

-------------------------------------------------------------

پ.ن:بعد از مدتها خداوند یکی دیگه از آرزوهام رو برآورده کرد که همانا چیزی نبود جز نوشتن در جمع صمیمی و دوست داشتنی نویسنگان وبلاگ شفا.

شفا جایی مافوق و ماوراء یک وبلاگه که به معنای تمام کلمه " امید " درش جریان داره.

هذیانی از پس بیماری سخت خود را در "وبلاگ شفا" نوشته ام که شاید خواندنش خالی از لطف نباشد.

 لینک مطلب:هذیان - وبلاگ شفا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:54  توسط امیر  | 

سلام،

توی خیلی از وبلاگها شاید به این مطلب برخورده باشید،

ولی این دلیل نمیشه که من اینجا ننویسمش چون که خیلی دوستش میدارم .

داستان باز داستان جدا افتادن ما آدمها از خداست،

گاه مولانا حدیث جدایی نی می خواندمان از نیستان و گاه...

و این بار...

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.

ما همه آفتابگردانیم.

اگر افتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی دیگر آفتابگردان نیست.

آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.

این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم

که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.
آفتابگردان به من گفت:

<<وقتی دهقان بذر آفتابگردان را را می کارد مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.

آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛

اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد.

او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند،

در نور به دنیا می آید و در نور می میرد.

نور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است.

 آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

بدون آفتاب آفتابگردان می میرد؛

بدون خدا انسان>>
آفتابگردان گفت:

<<روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتاب گردانی نخواهد ماند

 و روزی که تو به خدا برسی دیگر تویی نمی ماند.

و گفت من فاصله هایم را با نور پر میکنم؛

تو فاصله ها را چگونه پُر می کنی؟>>

 

 آسودن

 

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند.

زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم و بوییدمش؛

بوی خورشید می داد.تب داشت و عاشق بود.

خداحافظی کردم؛داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:

<<نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد...

نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟>>


آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...

 -------------------------------------------------------

پ.ن:این روزها روزگار به غایت نیکی رو سپری می کنم و برای لحظه لحظه اش شکرگزار خداوند هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:23  توسط امیر  |