|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|
و اكنون ابراهيمي،
و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي،
اسماعيل تو كيست؟
چيست؟
مقامت؟آبرويت؟موقعيتت؟شغلت؟پولت؟خانه ات؟باغت؟اتومبيلت؟معشوقت؟خانواده ات؟عملت؟
درجه ات؟هنرت؟روحانيتت؟لباست؟نامت؟نشانت؟جانت؟جوانيت؟زيبايي ات...؟
من چه مي دانم؟
اين را تو خود مي داني و تو خود آن را،او را - هر چه كه هست و هر كه هست - بايد به منا آوري و براي قرباني انتخاب كني.
من فقط مي توانم نشاني ها را به تو بدهم:
آنچه تو را،در راه مسئوليت به ترديد افكند،
آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،
آنچه دلبستگي اش نمي گذارد پيام را بشنوي،
تا حقيقت را اعتراف كني،
آنچه تو را به فرار مي خواند،
آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند،
و عشق به او،
كور و كرت مي كند،
ابراهيمي يي و ضعف ٍ اسماعيلي ات،تو را بازيچه ابليس مي سازد.
در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت،
در زندگي تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش،از بلندي فرود مي آيي،
براي از دست ندادنش،
همه دست آوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي...
او اسماعيل توست،
اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد،
يا يك شيء،
يا يك حالت،
و حتي،
يك " . " ضعف!!!
اما اسماعيل ابراهيم،
پسرش بود!
اسماعيل تو شايد " خودت " باشي،
شايد خانواده ات باشد،
يا...
" حج - علي شريعتي "
مرداد 79 بعد از اينكه پدر هنگامي كه فقط 14 روز بيشتر از بازگشتش از سفر حج نگذشته بود،ناباورانه و عاشقانه و در اوج از ميان ما پر كشيد و رفت،با خودم عهد كردم كه به وصيت او كه چيزي جز قدم نهادن در اين راه نبود هرچه سريعتر عمل كنم و مكاشفه اي مقدس رو از براي درك گوشه اي از آنچه كه پدر تجربه كرده بود و حس و حال غريب و وصف ناپذيري رو به او عطا كرده بود آغاز كردم.
انگار در ابتداي جاده اي بودم كه هيچ از آن نميدانستم ولي عطشي ديوان وار براي كشف و پاي نهادن در ش داشتم.
تمامي تصاوير ذهني و انگاره هايم از چنين سفري از ذهن و روحم پاك شده بود و مدام اين جمله ي پدر كه هر بار از آنجا سوال مي كردم با بغضي عجيب و دوست داشتني تنها به اين پاسخ بسنده مي كرد كه "بايد بروي و ببيني از نزديك و تا فرصت داري بايد حركت كني" در گوش جانم طنين انداز بود تا اينكه...

آن ها که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند ،
خدا را ندیدند
چو معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه ، خطابی هم از آن خانه شنیدند
که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند . . .
--------------------------------------
حج ، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است ، باز می کند.
این دایره بسته ، با یک نیت انقلابی ، باز می شود ، افقی می شود ، راه می افتد ، در یک خط سیر مستقیم ، هجرت به سوی ابدیت. به سوی دیگری ، به سوی او !
هجرت از خانه خویش به خانه خدا ، خانه مردم ! و تو ، هر که هستی ، که ای ؟ انسان بوده ای ، فرزند آدم بوده ای ، اما تاریخ ، زندگی ، نظام ضد انسانی اجتماع ، تو را مسخ کرده است .
و تو ، جاده تاریخ را پیش گرفتی ، به راه افتادی ،کوله بار امانت خدا بر دوشت ، پیمان خدا در دستت ، نام ها که خدا به تو آموخت و در دلت و روح خدا در کالبدِ بودنت و ...
عصر ، تمامی سرمایه ات و تو ، کارت ؟ همه از سرمایه خوردن ! پیشه زندگی ات؟ زیانکاری ، نه زیان در سود ، زیان در سرمایه: خسران! و به عصر سوگند که انسان هر آینه در زیانکاری است.
تو ، تا حال چه کرده ای؟ زندگی کرده ای !
- چه در دست داری؟
- سال ها که از دست داده ام !
و چه شده ای؟ ای بر سیمای خداوند ! ای مسئول امانت او ؟ ای مسجود ملائک او ؟ ای جانشین الله در زمین ! در جهان !
شده ای پول ، شده ای شهوت ، شده ای شکم ، شده ای دروغ ، شده ای درنده ، شده ای پوک ، پوچ ، خالی ! یا نه ، پر از لجن و دگر هیچ !
اکنون ، هنگام در رسیده است ، لحظه دیدار است. ذی حجه است ، ماه حج ، ماه حرمت.
و تو ای لجن ، روح خدا را بجوی ، باز گرد و سراغش را از او بگیر ، از خانه خویش ، آهنگ خانه او کن ، او در خانه اش تو را منتظر است ، تو را به فریاد می خواند ، دعوتش را لبیک گوی !
" دكتر علي شريعتي "

اندكي صبر سحر نزديك است!!!
يا،
دل قوي دار سحر نزديك است؟
ميخواستم اينجا از هر سوژه اي كه سر راهم قرار مي گيره هر روز بنويسم...
مثلن از منظره ي بنزين تموم كردن سوناتاي مشكي رنگ كه در كسوت ماشين عروس سر خيابونمون واستاده بود و عروس با يال كوپال عروس خانوميش كنار پياده رو با افتخار نظاره گر مرد آينده اش بود كه با چه قدرت و افتخاري با سرشونه هاي ور اومده ي كتي با دكمه هاي بسته و آستيني بالا داده داره پيت بنزيني رو كه از نيسان پشت سري -مثل ماشين عروسي- به عاريه گرفته شده رو داخل باك تشنه سرازير مي كنه تا به ادامه مراسم برسن و يا اينكه ...
از مراسم تشييع جنازه ي مردي كه افتخار بيش از سي و چند سال مديريت در عرصه ي فرهنگ و آموزش و پرورش شهرمون رو داشت و سالهاي آخر عمرش رو متاسفانه به خاطر اعتياد خانمانسوزش از سوي خانوادش رها شده بود و سر راه هر رهگذري رو مي گرفت و طلب پول مي كرد به قول خودش واسه سير كردن شكمش و خوشم ميومد كه با تمان حال ندارش اون سر و وضع مرتب و كت و شلوار و جليقه و تيريپ پر ادعاي مديرگونه اش و ديسيپلينش رو حفظ مي كرد و اينكه وقتي مردي كه درون قبرش رفته بود تا رهسپار ديار ابديتش كنه گفت كه اگه چهل نفر از حاضرين اين جمع اقرار به اين كنند كه از اون هيچ حق و حقوقي وصول نشده ندارند و راضي اند او در درگاه خداوند بخشيده خواهد شد و من دلم گرفت كه دريغ از چهل نفر در اون صبح سرد و ابري و چاره اي جز زمزمه ي " يا ارحم الراحمين.." زير لب نداشتم...
شايد از اين ها هم بنويسم اما در قالب زنگ تفريح و در حاشيه...
- لابد مي گيد كه ما اگر نخواييم زنگ تفريحاي وبلاگ تو رو بخونيم كدوم فرم رو بايد پر كنيم؟!!! -
دوست دارم حالا كه موسم حج نزديكه از خاطرات سفرم - سفر بابا - و سفر چند سال پيشم با بر و بچه هاي پزشكي دانشگاه ايران بنويسم...
-----------------------------------------
پ.ن۱:بي عذر و بي بهانه و پوزش از همه ي شماهايي كه تمام اين مدت كنارم بوديدو چشم به راهم شايد، سپاسگزار و ممنونم و از همينجا تو اين ديروقت شب روي ماه و خاك و چرك گرفته ي كيبوردهاي همتونو دستمال نمدار مي كشم تا شايد گذشتيد از من كه همش تقصير اكبره و من بي گناهم.
پ.ن۲:به علت دست و پا چلفتي و معطلي و لفت دادن كلي مطلب از اين پست به همت بلاگر بلاگفا پاك گرديد و اين پست از نو نگاشته شد.اما نگاشته شد و خوشم مياد كه خيلي شبيه اولش شد.