تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "

روزهاست که کتابی را در جیب کاپشنم با خود حمل می کنم...

چه خوب است که هوا اینقدری سرد شده که بشه کاپشن پوشید و چه خوبتر که کاپشنها هنوز جیبهاشون اونقدری پر نشده که برای یه کتاب قطع جیبی،جا كم نيارن.

شبها با كلمات آن به خواب مي روم و روزها...

حتي لمس جلدش در تاريكي جيب سمت شاگرد،

 - همون سمت راست خودتون -

لذتي دارد نيك.

آخه نميدوني پشت جلدش چي نوشته!!!

" ... زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي ترانه است،هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگي چه سبك مي شود و شب چه پر ترانه،آن گاه كه به همه عشق مي ورزيم و اعتماد داريم."

خلايق لابد كه نه حتمن خواهند گفت كه آي فلاني عاشق شده است و واي فلان و بهمان و اينا...

اما نه!!!

اينجانب هم گوشم از اين حرفها پر است و هم ميخواهم اعترافي كنم كه گويا دكتر مربوطه اي كه بند از هفت بند نافم را مي بريده در لحظه عيان كرده است مرض عاشقي را بر خلايق اطاق عمل،

و شهر ما هم  كوچك و شايعه بازارش داغ...

بگذريم،

اينها رو گفتم كه نگراني از دل دوستان ستانده شود كه اين حقير گويا حال و روزش به غايت خوش است به شكر ايزد منان و به قول بعضي ها گويا خوشان خوشانش است.

كاش كه اينگونه باشد...

ما كه بخيل نيستيم.

راستي يه خاطره يادم افتاد:

روزي كه بچه بودم موقع برگشتن از مدرسه يه ماشين قديمي ديدم كه به سقفش يه تابوت طناب پيچ شده بود و ۴ تا آدم بزرگ سياه پوش جلوي يه مغازه پاركش كرده بودند،راننده از مغازه بيرون اومد با ۴ تا تخم مرغ تو دستش كه اونارو زير تايرهاي ماشينش قرار داد و بعدش نيشست پشت فرمون و گازش رو گرفت و رفت و تخم مرغ هاي بيچاره...

بعدش كه اومدم و فلسفه ي تخم مرغ شيكوندن رو از مادر پرسيدم،دونستيدم كه براي رفع نظر و چشم خوردن و ايناست...و تا امروز برام سوال باقي مونده كه آيا اون آقاها ميخواستند كه مردشون چشم نخوره؟مثلن مرده تر نشه؟يا اينكه...

نميدونم...اين سوالات بي جواب و مسائل لاينحل دنياي كودكي منم معضلي شده برام...

-----------------------------------

" نامه هاي عاشقانهء يك پيامبر "

كه عبارت است از نامه هاي عاشقانه ي جبران خليل جبران به ماري هسكل كه توسط پائولو كوئليو گردآوري و اقتباس شده.

ماري هسكل

جايي ازش هست كه انگاري خيلي تاخورده و ساعتها برعكس بازبوده رو فرش و به ناچار وزن ناچيز دست من رو هم تا صبح تحمل مي كرده بروي خودش...وقتي ميخونمش دلم غش و ضعف ميره واسه اينكه كسي بخوندش برام...فكرتون به بيراهه نره...مثلن حميد منظورمه...يا سيامك...

قبل از اينكه برات بخونمش - اي تويي كه ميخواني مرا!!! - يه چيزي بگم؟

حتي اگر بگي نگو من كه مي گم،شايد هم تكراري باشه برات،

" هيچ مي دانستي كه جبران در ده سالگي از صخره اي سقوط مي كند و شانه ي چپش آسيب شديدي مي بيند و خانواده اش براي جا انداختنش او را به صليب مي بندند و تا چهل روز بسته نگه مي دارند و اين حاد ثه ي نمادين كه مصلوب شدن مسيح را به ياد او مي آورد در ذهن او تاثيري عميق بر جاي مي گذارد و براي هميشه در خاطره اش نقش مي بندد؟ "

مصلوب...

-------------------------------------------------------------

ماري دلبندم،

شايد سكوتم را درك نمي كني.

اما احساس مي كنم تو نيز خاموش هستي.

اين روزها سكوت من،روزهاي سكوت تو نيز هستند.

بدان،درك كن،كه بدون تو انجام دادن هر كاري برايم ناممكن است و من،

به روح تو در زندگي روزانه ام نيازمندم.

...

پيش از اين،به فرستادن نامه اي براي تو فكر كرده ام،

اما هرگز اين كار را نكردم،

پيش از نوشتن،

بايد صبر كنم تا روحم به جاي خود بر گردد.

زندگي بر خلاف آن كه مكبث مي گويد:

صرفن قصه اي كه توسط يك احمق گفته مي شود،

سرشار از خشم و هياهو،

بي آنكه معنايي بدهد،

نيست،

زندگي انديشه اي طولاني است.

اما،

 - نميدانم چرا؟! -

نمي خواهند در اين انديشه با ديگران شريك شوند.

ديگران زندگي را به سويي مي كشند و من به سويي ديگر،

و هيچ كدام ديرزماني اين نبرد ذهني را تحمل نمي كنيم.

ماري،

يكي از چيزهاي بسياري كه بر ما رخ داد،

اين بود كه ما  " انديشهء زندگي " را به يك سوي مي كشيديم و از انزواي همراه اين عمل نمي ترسيديم.

اكنون بايد اينجا را ترك كنم و به استقبال خورشيد بروم.

سوي نور...

دفتر يادداشتم را بر مي دارم تا براي تو بنويسم،

هنگامي كه چنين مي كنم،

همواره موفق مي شوم به انگاره هايم نظم بخشم...

--------------------------------------------------------

پ.ن: من از خود هيچ ندارم و تو نيز هم.

تو...

من هر چه دارم از چون توييست و حريق در گرفته در جان اين كاهي ورق پاره را،

تنها دست توست كه ياراي خاموشي اش است.

و تو...

تمام ماجرا اين است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:53  توسط امیر  | 

 

همیشه آرزو داشتم که شاعر باشم،

يادم مياد حتي زمان دبيرستان بعد از كلي زور زدن و با واژه ها كشتي گرفتن خزعبلاتي مي نوشتم و با غرولند و طعنه هاي دبير ادبيات - كه همواره از شاعران نامدار مرز و بوم خودمون بود - اون نيمچه استعدادي هم كه داشتم به باد فنا مي رفت و دلم مي گرفت و حالم هم همينطور و تنها رهاوردش اين بود كه شعرواره هام سوزناكتر مي شدند و تصميمم مصمم تر...

ولي هي بزرگ شدم و بزرگ شدم اما شاعر هرگز.

" ناگهان چه زود دير مي شود..."

شنيدن اين مصرع هميشه يادآور روزهاي پر از ياد و سرشار از احساس هاي خوب و ماندگار بوده برايم.

روزهاي سخت و سرشار از احساس هاي خوبي كه اكنون به خاطره ها پيوسته است.

و نیز بهانه ایست برای تازه شدن آرزوی خاک خورده و برآورده نشده ام از لایه های زیرین ذهن و روحم.

روحش شاد و يادش گرامي شاعري كه اينگونه سروده بود و اكنون:

براي او همان ديري كه می گفت،زودش از راه رسيد

و منتظرش هم نماند و بردش به ديرتر هاي زود...

خدايش بيامرزاد قيصر امين پور را.

-----------------------------------

و اما حرف من اين نبود...

از پس روزها و روزها از براي سوگ شاعري نيامده ام اينجا...

از تو و از همه و همه اي كه مدتهاست ميخواند مرا،

مي پرسد مرا،

شورم مي زند دلش،

و و و...

شرمسارم و جز سپاس چيزي ندارم و باز جز شرمندگي...

مدتهاست كه تهي از واژه ام...

روزهاست سعي مي كنم بر خود بقبولانم كه خوش است روزگارم و ملالي نيست...

شبهاست كه به سعي خستگي چشمان مدام از نزديك زل زده ام به رنگ پر رنگ چمن سبز مسابقات فوتبال ليگ دسته سوم جوانان ساحل عاج،خوابم مي برد...

مدتهاست كه هيچ كتابي نيست كه نيمه خوانده رهايش نكرده باشم...

مدتهاست كه كتابها را نيم خوانده رهايشان مي كنم اغلب...

روزهاست كه به تكرار دچار شده ام و بار ها و بار ها بازگو مي كنم ماجراهاي تاريخ مصرف گذشته ام را براي دوستان و آنها مي شنوند و دم بر نمي آورند...

روزهاست كه در آيينه ننگريسته ام...

در آب هم همينطور...

روزهاست كه به خورشد هم زل نزده ام...

بلند بلند ترانه زياد مي خوانم اين روزها اما...

روزهاست كه ترانه ي جديدي از بر نكرده ام...

و اما ديوار:

 

یادم است اولین باری که به دیوار و اهمیت آن پی بردم،

يا بهتر است بگويم از ديوار بدم آمد،

روزي بود كه با پدر در سفر بودم.

از آنجايي كه همواره از ابتداي سفر با سوالاتي نظير

 - بسته به زمان سفر در طول روز يا شب -

پس چرا صبحانه نخورديم؟

پس كي نهار مي خوريم؟

نهار كجا مي خوريم؟

نهار چي قراره بخوريم؟

شام چي...؟ شام كي...؟ شام كجا...؟ و اينا...

بابا رو كلافه مي كردم و تا حصول نتيجه اون هم از نوع مطلوب دست بردار نبودم،

روزي از روزهایي كه براي  سفری كاري به رشت رفته بود و طبق معمول من همراه و يار شفيقش بودم اينبار غافلگير شدم و ناگهان سر ظهر خودم رو در برابر چلوكبابي نجاتي در خيابان سعدي يافتم.

بابا امون نداده بود تا اولين سوال رو مطرح كنم اينبار...

واي چقدر حاشيه رفتم و اين حاشيه چقدر به ضرر من تموم شد،

 - بچه شكموي بهونه گير -

 و چقدر خوب شد براي چلوكبابي نجاتي...

- تبليغ مفت و مجاني -

تكه اي سنگ ديدم در دكور رستوران كه شديدن با شيشه محافظت مي شد...

انگار نه انگار كه سنگ سنگ است و شيشه شيشه...

محفظه ي شيشه اي چنان سنگش را در آغوش گرفته بود كه انگار دوستان و ياران چندين و چند ساله اند...

بگذريم،

سوالات من شروع شد طبق معمول و گرسنگي فراموشم شد.

بابا اون تيكه سنگه چيه؟

سنگ ديوار

كدوم ديوار؟

ديوار برلين

برلين كجاست؟

يه شهر تو آلمان

مگه شهر هم ديوار داره؟

برلين داشت

حالا نداره؟

نه ديگه نداره خرابش كردن

چرا ديوار كشيده بودن كه حالا مجبور شدن خرابش كنن؟

ديواره خيلي مهم بوده؟

اگه مهم بوده پس چرا...؟

بابايي غذات سرد شد...

بگو بابايي...منو كه تهران برده بودي اونجام ديوار داشت؟

نه بابايي نداشت

پس چرا...؟

و پدر هرگز از جواب دادن به سوالات من خسته نمي شد...

بعد ها فهميدم برلين را،

مردمش را،

شرق را،

غرب را،

مال تو،مال من را...

مالكيت را،

حرص را،آز را، طمع را،

مرز را...

پدر برايم شرح داد كه آن تكه سنگ رنگين كه اينچنين با افتخار در ميان محفظه ي امن از شيشه بر بلند ترين و دست نيافتني ترين نقطه از قفسه اي خودنمايي مي كند،روزي قطعه اي بوده از ديواري كه جدا كننده ي انسانهاي يك كشور بوده از هم...

نه نه نه،بدتر از آن يك شهر...

- يعني ممكن است روزي ديواري از ميان مردم يك خانواده عبور كند؟ اهالي يك خانه؟ -

بماند اين كه بزرگتر كه شدم از ديواري به نام چين شنيدم و در تصوراتم، حالا كه ديواري به نام يك شهر و يك كشور را شناخته بودم ديوار جهان را در ذهن مي پروراندم در دنياي كودكي...

بزرگتر كه شدم دانستم كه ديوار جهان هم رويا نبوده...

ديوارها همه جا هستند...

ديوارها عاصي شده اند...

ديوار ها همه جا سرك مي كشند،

مي روند و خراب مي كنند،

جدا مي كنند،

در برابر نور مي ايستند و سايه مي افكنند،

و در نهايت قد مي كشند و قد مي كشند و قد مي كشند...

---------------------------------------------------------------

تنها خوبي ديوار تكيه دادن را لايق بودنش است و بس...

حتي حريم امنيت و قرار بودنش هم دروغي بيش نيست...

تو چنين مي انديشي كه تو را به حق در حريم امنيتش فرا گرفته است و از كجا معلوم آن كس كه در آن سوي ديوار است از گزند تو مصون نمانده است به بركت همين ديوار؟

- تو جدي نگير، روي سخنم با تو نبود -

ديوارها اينبار از ميان خانه مان گذشتند...

ديوار ها كه از راه رسيدند هنوز تابلو" و ان يكاد..." بر ديوار بود و قفسه ي كتابهاي عمو،

مملو از كتاب و انديشه و ياد...

خانه اي كه خشت خشتش را مادر بزرگ مهربانم به ياري پدر بزرگ بر هم نهاده بود.

خانه اي كه حياطش درخت داشت و حوض،

درختان پير ولي بخشاينده و پربركت از گوجه سبز و خرمالو و عناب گرفته تا انار و انجير...

نميدانم بيشتر خاطرات كودكي ام در آنسوي ديوار محبوس ماند و يا سهم اين طرف شد...

يكي بود كه مي گفت :

" خاطرات است كه مي مانند،خانه ها و يادها همه  و همه فاني اند."

حق هم داشت،

راست مي گفت.

من و مادر به همراه اميد و ندا،كوله بارمان از يادها بر دوش، اسبابهامان را به خانه اي مي كشيم كه حياط سيماني اش خاك ندارد...چه رسد به چاه، چه رسد به درخت...

خانه اش هم از سنگ بلوك سرد است،پس از ايوان و ستون چوبي هم خبري نيست و از طاقچه نيز همينطور...

واي كه دلم از اينجا تا به قول يكي خود خدا گرفته است اين روزها...

مي گويند دلبستگي به جا  و مكان و خاك درست نيست،

اشتباه است...

ولي من مي گويم:

" اين عين اصالت است."

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1:20  توسط امیر  |