تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "

مادربزرگ...

دخترک: مادر بزرگ میخوام موقع رد شدن از خیابون ادای نابینا ها رو دربیارم.

مادربزرگ:خطرناكه عزيز دلم،ممكنه ماشين ها موقع رد شدن...

- دوست دارم مادربزرگ،خب شما هواي منو داشته باشيد ديگه...

من چشمام رو مي بندم و نگاه نمي كنم ولي تنگ شما حركت مي كنم كه اتفاقي نيفته.

- باشه اما به يك شرط:

"به من اعتماد كني و قول بدي تحت هيچ شرايطي و به هبچ قيمتي چشمات زو باز نكني

 و با چشمان كاملن بسته گذر كني در كنار من."

- باشه،چشم،قول ميدم.

و عبور آغازيد دخترك مادر بزرگ را تنگ چسبيده...

هنوز چند قدمي پيش نرفته بودند كه مادر بزرگ ديد دخترك زير چشمي مراقب اطرافش است...

- تو مگه بهم قول نداده بودي؟ مگه بهم اطمينان نداري؟

- چرا...ببخشيد...ديگه تكرار نميشه...ببين بستم چشمامو...ببخشيد.

و گامها تند تر مي شدند و هياهوي ماشينها بيشتر و چشمان نيم بسته ي دخترك باز تر...

 

 

از خدا مي خواهيم كه كمكمان كند،

از او ميخواهيم كه سررشتهء امورمان را خود در دست گيرد.

ياري مي طلبيم از او و در سخت ترين تنگناها مشكل ترين امور را به او تفويض مي كنيم اما...

 

دعا...

 

گاهي خدا بودن او را فراموش مي كنيم و نمي گذاريم كه كارها آنگونه كه بايد و

شايسته ي خداوندي اوست سر و سامان داده شود و پيش برود.

دائم سرك مي كشيم و فضولي مي كنيم در پيشرفت كارهايي كه به او سپرده ايم.

اين بدان معني نيست كه دست از تلاش و حركت و تكاپو برداريم،

نه!!!

هر گز اين چنين نيست،

ولي بي اعتمادي نسبت به چون خدايي هرگز پسنديده و شايسته نخواهد بود.

------------------------------------------------------------------------------------

دخترك به سلامت به آنسوي خيابان رسيد در جوار مادربزرگ ولي با چشماني نيمه باز،

و يا شايد هم باز تر از هميشه...

كاش مي گذشت و هرگز چشم نمي گشود در عبور.

حكايت ما آدم ها نيز چنين است.

خدا هواي ما را تمام دارد،

ما چقدر به او اعتماد داريم؟

--------------------------------------------------------------

پ.ن:دل کندن از خانه سخت است،

دل تنگي بزرگيست...

خواهمش گفت،

همین روزها.

هنوز وقتش فرا نرسيده است گويا.

حرفهايم نيمه مانده بود درون بغضي داغ،

بغضي فرونخورده و نشكفته در گلو كه يخ بايدش فشردن تا سرد شود و يا يخ آب شود...

مثل بعضي ها كه دچارند به درد نانوشتن...

يا بعضي ديگر به نانوشته هاشان را فرياد زدن...

و يا...

اصلن بعضي ها هم بهتر است نانوشته هاشان را هرچند هم كه نوشتند،

بازخواني نكنند - زنده و پخش مستقيم- دست كم،

و بغض داغ آدم را در لحظه،

بي يخ و بي بهانه،

اشكش نكنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:11  توسط امیر  | 

من و او...

همان طور كه كودكان گريه كنان اسباب بازي هايشان را براي تعمير نزد ما مي آورند،

من هم رؤياهاي شكسته ام را نزد خداوند كه دوستم بود آوردم.

روياهام رو درستشون ميكني؟

اما به جاي آنكه او را تنها و راحت بگذارم،

خدا...

 آنجا ماندم و سعي كردم به روش خودم به خدا كمك كنم.

بلاخره رؤياهايم را پس گرفتم و فرياد زدم:

" تا كي بايد منتظر بمانم؟ "

عجول...

خداوند گفت:

" فرزندم وقتي تو مرا راحت نمي گذاري چگونه مي توانم كار كنم؟! "

 

" لورتا برنز "

----------------------------------------------------------------------

خدايي سلام،

الان دارم خجالت مي كشم خدا،

سلام...

ببين خدا دست خودم نبود خب،

بدجور ناجوري شيكستن خدايي،

هيچ جوره هم درست نميشن،

رؤياهاي شكسته ام...

حتي بابايي هم نتونست كاري از پيش ببره اين بار،

تازه يه چيزي بگم؟

من مثل اون يكي دوستم عجول و فضول نيستما!!!

 واییییییییییی

واييي

- دور از چشم ماماني هم حرف بد زدم و هم غيبت کردم... -

خداجونم همين دور و برا سرمو گرم مي كنم تا با خيال راحت

برام درستشون كني...

انتظار...

ميدونم درست كه شدن خودت خبرم مي كني...

سرانجام

ممنونم خداجونم،

هم من و هم همه اونايي كه بدون توجه به غر زدن ها و فضولي ها و سرك كشيدن هامون رؤياهاي شكستمون رو درست كردي،ممنونیم از تو.

حتي سالم تر و درست تر از روز اول.

مرسی خداجون،مرسي

خداجون،كاشكي بلد بوديم بهتر از اين تشكر كنيم از تو.

شكر...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 2:5  توسط امیر  |