تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
 

نبرد...

روزی از روزها از نبرد نوشتم...نبردی که طعمی جز صلح از آن برنمی آمد،

برخي ستيزه جويم ناميدند و برخي ديگر به صلحم فراخواندند.

و اكنون...

 ------------------------------------------------------------------------

شنیده اید که بزرگترین سفرها هم با اولین گام است که می آغازند؟

و نيز بزرگترين كارها در زندگي؟

و شنیده اید که زندگی هم جز سفر نیست و سفر نيز جز در جاه ها میسر؟

و نیز ميدانيد که هر لحظه در جای جای این جهان به ظاهر آرام و روبه راه،

 - یاد حرف انوشه انصاری  افتادم که کره ی زمین را از چشم اندازی بسيار دور زيبا در صلح و بسیار آرام توصیف کرده بود و افسوس مي خورد كه حيف كه حقیقت جز اين است. -

عده اي كودك از مليت هاي مختلف بر اثر سوء تغذيه،

فقر،آثار و پيامد هاي ناشي از جنگ و خشونت،

جان خود را از دست ميدهند...

و آب از آب تكان نمي خورد،

و ما يادمان مي رود كه تابوت ها هم تاب تحمل ندارند گاهي،

 با تمام سنگ دلي و عادتشان،

اما او اولین گام را برداشته بود،

هفت سال پيش،

هفت سال است كه جاده ها خانه و كاشانه ي اوست و آسمان خدا با تمام ستاره هايش سقف امنيتي بالاي سرش و من به اين مي انديشم كه جز آسمانها هيچ سقفي لايق سايه انداختن بر سر چون اويي نيست.

۱۸ اگوست سال ۲۰۰۰ ميلادي،ساعت ۹ صبح،حياط منزل شخصي اش در مونترال كانادا،

وداع با جمع صميمي كوچك و صميمي خانواده براي گام نهادن در مسير سفری كه ۱۲ سال به طول خواهد انجاميد با هدف:

"پيام صلح و عدم خشونت به نفع كودكان جهان "

سفيري با پاي پياده در سفر،

با گاري دستي اي در پيش روي و فقط همين.

- كه وسايل اندك و مايحتاج زندگي روزمره و لوازم شخصي اش را در خود جاي داده است و به احترام ملت هر كشوري كه از آن مي گذرد در كنار پرچم كشورش كانادا،به پرچم آن كشور مزين مي شود.-

اولين گام

و من در روزي از ماههاي سپري شده از هفتمين سال سفرش،در وقوع تصادفي ناب و شيرين،با او ملاقاتي داشتم كه تا هميشه نه ياد و خاطره اش از ذهنم پاك خواهد شد و نه آموزه هايي كه برايم داشت.

كوتاه بود و گذرا لحظات با هم بودن، اما در همان دقايق كم ولي پربار و فراموش نشدني براي يك عمر آموخته و درس برايم بر جاي نهاد مردي كه...

Jean Béliveau (ژان بلیوو) 

jean

مردی فرانسوی الاصل و اهل کشور کانادا،

در ششمین دهه از عمر خود بسر مي برد و غبار جاده هايي كه پشت سر نهاده و فصلهايي كه از سرگذرانده بود بر موهايش رنگي از تجربه اي غرور انگيز و بر چهره اش خطوطي سخت گويا و مشخص بر جاي نهاده بود و در چشمانش...

-چشماني كه در لحظه ي به آغوش كشيدنش خيس بودند از اشكي كه در لحظه مي چكيدند و شانه هايم را خيس مي كردند.-

حسی عجیب و اطمینانی غیرقابل توصیف موج می زد.

وقتي از سفرش گفت،

از هدفش،

هدف والايش،

و از نوه اش كه نام من به نوعي ياد او را در ذهنش تداعي كرد،

دختربچه اي كه اكنون هفت سال دارد و حتي براي لحظه اي در آغوش پدربزرگ جاي نگرفته است

و براي چون اويي كه صاحب اين همه فرزند و نوه در جاي جاي اين دنياست چه تفاوت دارد؟

Amira این بود نام کودکی که وقتی پدربزرگ سفری اینچنین می آغازید پای بر این دنیای آشفته نهاده بود

.وقتی حرف از خانواده شد و دلتنگی های دوری از آنان بی اختیار اشک از دیدگان پرفروغش جاری گشت

خاطرات سفر را برای همسرش می فرستد، همسری که روزنامه نگار است و در نشریه ای محلی چاپشان می کند و من به افتخاری که همسر چنین مردی به آن نائل شده می اندیشیدم و به کار بزرگ و رسالت سنگینی که این دو بر دوش می کشند

دلم گرفت وقتی که در یکی از کاغذپاره های روزنامه نام گرفته ی شهرمان مطلبی را خواندم که از او حمایتگر کودکان بی سرپرست یاد کرده بودند و تنها به، به به و چه چه از فرماندار و چند تن دیگر از مقامات عالی رتبه و پرشان و منزلت شهر در به پیشواز رفتن از او در پل مرزی هنگام ورود به کشورمان نوشته بود و نیز میهمان کردن چنین شخصی در هتل چند ستاره و بین المللی شهر برای خوردن غذاهای چرب و چیلی و احیانن مقوي

و اين تمام كاري بود كه هنگام ورود به ايران در حق او انجام شده بود

لعنت بر شيطان

وقتي عكسهايش را در جمع دانشجويان،هنگام ديدار با آنها در مراكز آموزشي و سخنراني براي آنان،در وب سايتي كه به منظور اطلاع رساني و آگاهي انسانها از موقعيت مكاني و خاطرت خود راه انداخته بود ديدم بيشتر دلم گرفت و حسرت خوردم و آه كشيدم از عمق وجود

وب سايت

و ياد شعري از ناظم حكمت - شاعر تركيه اي افتادم كه زماني همينجا گذاشته بودم و دوست ميدارم كه بار ديگر مرورش كنم كه خالي از لطف نخواهد بود

و نيز در اين انديشه ام كه نه دولتمردانمان

نه اجتماعمان

و نه هيچ كس ديگري

من

 براي اشاعه و برقراي صلح

براي دستگيري از كودكان نميگويم جهان

نمي گويم كشورم

شهري كه در آن زندگي مي كنم

چه كرده ام؟

دخترك

اگر هم كاري انجام داده ام در حد و اندازه ي توانايي ها و پتانسيلي كه از خود سراغ دارم بوده است؟

و جز شرم و خجالت و نيز سكوتي سنگين هيچ ندارم،هيچ

-------------------------------------------------------------

<<  دنیا در دستان بچه ها >>

دنیا را به بچه ها بدهیم ،

دست كم براي يك روز.

دنيا را به بچه ها بدهيم،

مانند بادكنك رنگارنگي به دستشان دهيم بازي كنند.

آواز خوانان در ميان ستارگان بازي كنند...

دنيا را به بچه ها بدهيم،

مانند يك سيب درشت،

يك قرص نان ٍ گرم،

دست كم يك روز،شكمشان سير شود.

دنيا را به بچه ها بدهيم،

براي يك روز هم كه شده،

دنيا با دوستي آشنا شود.

بچه ها دنيا را از ما خواهند گرفت و

                                         درختان جاودان بر آن خواهند كاشت...

 

" ناظم حكمت "

------------------------------------------------------------------------------------

و كودكان نه دنيا را خواهند خواست،

نه بادكنكهاي رنگي را،

نه سيب را،

و نه نان را،

كودكان تنها دنيايي خواهند خواست كه در هاله اي از امنيتي دوست داشتني و خاص عالم كودكي،

لبخند بزنند در آن آزادانه و بي ترس.

لبخند

همين،

قسم مي خورم كه جز اين نخواهند خواست.

جز اين است؟

 

 صلح

 

به رسم پ.ن: اميدوارم ببخشند مرا همسفران جاده هايم از غم بزرگي كه در تصاوير موج ميزند و ميدانم كه ميدانيد كه اين تمام ماجرا نيست و تنها گوشه اي از فجايع جاري در دنياييست كه در آن زندگي مي كنيم.

و كودكان هرگز سهمشان اين نبود و نيست از موهبتي به نام زندگي.

و ديگر اينكه پيشنهاد مي كنم به وب سايت اين مرد بزرگ در صورت امكان حتما" سري بزنيد كه خالي از لطف نخواهد بود و در صورت امكان به ديگران نيز معرفي اش كنيد كه تا شايد سهم كوچكي از رسالتي كه بر دوشمان است،حداقل در بيدار نمودن وجدانهاي درخواب - دور از جان شما - را به جای رسانده باشیم.

وب سایت رسمی ژان بلیوو

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:29  توسط امیر  | 

به خيال تو سر بردن اگر هست گناه،

با خبر باش كه من غرق گناهم هر شب

گناه

---------------------------------------------

اگر هنوز در رنجي،

به آنجا كه بايد نرسيده اي،

درخت شكوفه مي دهد و خشنود است،

تنها تخم است كه در رنج و عذاب است،

درخت شو،

تنها درخت است كه خشنود است و جشن مي گيرد.

 

اوشو

------------------------------------------------

" هرجا كه بري آسمون همين رنگه."

 

كي گفته؟

اين مضحك ترين دروغ و بهتره بگم بهانه ايست كه براي وا داشتن آدم ها به ماندن،

يك جا ماندن،در جا زدن،نديدن آسمانها،سر هم شده.

 

درست است كه جا مانده ام...

تلخ حقيقتيست عريان برجاي ماندنم،

درست است كه اگر مي روم،

رفتنهايم نزديك است و به دنبال،

برگشتنهايم  زودند و زود...

درست است كه آسمانهاي زيبايي ديده ام و گذشته ام...

اما هنوز همين خاكستري عرصه ي دل گرفته است كه بر سرم سايه گسترانيده...

درست است كه مه گرفته آسمان هايم را ديريست...

درست است كه شبها ماه نيز رنگ تكرار مي گيرد در آسمانم...

درست است كه ديگر ستاره ها هم قحط شده اند از نوع گذرنده شان...

درست است كه شب دير مي كشد و صبح زود مي رسد و...

درست است كه بهانه گير شده ام...

بهانه گير شده ايم...

بهانه هامان تكراري ملال آور و بي رنگ را دور مي زنند...

اما:

خودش قول داده است كه يك صبح

-         صبحي از اون زود زودها –

قشنگ ترين آسمان را نشانم خواهد داد...

آسماني نه به رنگ طلوع

 و نه غروب

و نه به دلفريبي و شورانگيزي ماه پرتو افشان...

نه به نيلي سوزنده در پرتقالي خورشيد...

نميدانم...

اگر ميدانستم كه ديگر رنگ باخته بود...

طعمي نداشت...

براي هميشه گفته كه همان آسمان بر سرم سايه خواهد انداخت

كسي چه ميداند...

شايد آنهايي كه طعمي وانيلي را از آسمانهاشان تجربه كرده اند بدانند...

و شايد تو نيز بداني...

تويي كه گويا در انتظاري آسماني ديگرگونه اي...

 

نميدانم...

تنها چيزي كه به آن ايمان دارم اين است كه:

بايد صبور باشم و به اين رفتن و برگشتن هاي نزديك و زود دل خوش كنم...

چاره اي ندارم تا آن روز...

 

 

چرا هميشه مي گوييم تا آن روز؟

چرا نمي گوييم تا آن شب؟

آخر من شب ها را دوست تر ميدارم...

كي بود كه مي گفت :

" ما شبها بيشتر خودمان هستيم. "؟

 

--------------------------------------

نقاش را بگو نگاه دارد دست،

نقاش را بگو بشويد قلم،

بدرد بوم،

گو كه ديريست محسورم و منگ،

ديريست كه دير مانده ام از ره به تماشا...

گو كه عاشق شدم رفت!!!

گو نقش ديگر درزند،

طرحي نو دراندازد،

و آن را نيز ناتمامش وا نهد و...

بگذرد.

كه بغضهاي اين ديوانه را پاياني نيست،

و از نقش ها ناتمامش را دوست تر مي دارد...

نقاش را بگو راهي نمانده تا صبح،

با خبر باشد:

                 " فرصت طرح ستاره در مردن است."

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:21  توسط امیر  | 

در فلق بود که پرسید سوار...

دلم كميل مي خواست،آن هم کمیل بين الحرمين مدينه رو...

 

كميل

 

نمي شد؟ نه؟

اينجا كجا؟ بين الحرمين كجا؟

ياد بابا افتادم كه وقتي فيلم سفرش رو مرور مي كرد و با حسرت به مادر مي گفت :

 " پري كاش الان اونجا بودم. "

و مادر هم با اندوه جوابش مي داد كه:

" خب نميشه كه،امكان نداره كه...به موقعش دوباره اسم مي نويسي و ميري باز دوباره...دلتنگي نكن واسه قلبت خوب نيست. "

و باز بابايي كوتاه نميومد و مي گفت :

" چرا،ميشه...اگه آدم بخواد ميشه. "

بابا خواست و شد و نوشتم حکایتش رو...

حالا من بودم و یک جفت بال شکسته و دلی شکسته تر...

يا نُورُ يا قُدُّوسُ

يا اِلهي وَ رَبّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلايَ

يا نُورَ الْمُسْتَوْحِشينَ فِي الظُّلَمِ

 

نور

و اين فراز ها بر سرم خراب مي شد و من توان هيچ عكس العملي رو نداشتم:

  ظَلَمْتُ نَفْسي ، وَ تَجَرَّأْتُ بِجَهْلي...

 كميل من در نهايت سكوت و خلوتي سنگين تمام شد و من بي مدينه ماندم...

داشتم نا اميد مي شدم...

ياد حرفهاي دوستي مي افتم كه ميگفت اميد از زندگي برتر است...

و من هنوز امیدم را به دریا ها نسپرده بودم تا ببرند به ساحل های دوردست و بی من...

تا حالا شده چيزي از خدا بخواهيد و در لحظه اجابت بشه اون خواسته؟

و بهم بگيد كه چند درصد از اون بارهاي مدام رو بجاي اينكه بگيد " كاش از خدا چيز ديگه اي ميخواستم!!!" خدا رو شكر كرديد بخاطر عطاي در لحظه اي كه ارزوني داشته شما رو؟

ناشكري و زياده طلبي ما انسانها پايان نداره...

نه اين درست تره " زياده طلبي و ناشكري ما انسانها پاياني نداره"

گويا اين عطش را هيچ آبي توان فرونشاندنش نيست...

و براي من نيز اين اتفاق افتاد...

ولی اين اتفاق بزرگتر از آني بود كه توان و جرات زياده خواهي و ناشكري داشته باشم...

 

فرود...

 

تنها موناي مهماندار ،نميدونم...

اگر هم بدونم نميتونم سپاس سفري رو كه ميهمانم كردي رو بجا بيارم...

تنها دلخوشیم اینه که با بودن چون تویی هنوز خوبی در این دنیا هست...

تمام زواياي مسجد النبي رو گشتم و در گوشه گوشه اش اشك ريختم خاموش...

پشت نرده های آن پاک ترین قطعه ی بهشت هم مقیم شدم برای دقایقی...

فرصت زيادي نداشتم...

يك زيارت نامه...

يك ياسين...

دو ركعت نماز...

صبح نزديك بود و چنان خسته بودم كه...

فرصت اندك بود و روز داشت سر مي رسيد.

شب ها را دوست دارم...

شب ها ما بيشتر خودمان هستيم...

الله اكبر الله اكبر...

صداي اذان كه طنين انداز شد سفر هم به پايان رسيد...

حميد بود كه داشت اذان مي گفت...

او هم همسفر بود آخر با من و اكنون اينگونه داشت نواي بازگشت رو سر ميداد...

صداي حميد،صداي اذان حميد در حياط امامزاده طنين انداز شد و با برگشتن من آرام آرام مسافراني كه در صحن امامزاده خواب بودند هم برگشتند و براي چاق سلامتي با خدا چشم گشودند...

سبكبار و رها از ميانشان مي گذشتم و صبح را تبريك مي گفتم دميدنش را و با لبخندي التماس دعا داشتم و مرا با حيرت مي نگريستند و تقصيري هم نداشتند،چرا كه نميدانستند من تازه از سفر برگشته ام...

آن هم از سفري كه آنچنان ميگداختم آن شب در حسرتش...

نشانه ها را كه درست دنبال كني...

وصبور كه باشي...

مي شود...

 رسیدن میسر می شود...

نشانه ها...

 

حق با پدر بود...

و من به اين مي انديشم كه فانوسهاي دريايي هنوز هم زنده اند و مشغول به كار...

چرا كه طوفان هرگز از دريا ها رخت بر نخواهد بست...

-----------------------------------

پ ن ۱:

گفتم : "چند روز است حس مي كنم ، عاشق شده ام ."...
متن کامل از وبلاگ هم کیش

پ ن ۲:

در ضیافت دیدار بودم

و بی قرار

که حضوری مرا به حضور خوانده بود

ومن

متن کامل از وبلاگ حریم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 3:37  توسط امیر  |