|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|

و در آخرين دقايق غروب،در مسير اشعهء آفتاب،همچون دو تير به سوي خورشيد عاشقانه پر گشودند و لحظه اي بعد دو نقطهء مبهم در چهرهء افق مغرب از انظار حيرت زدهء كساني كه در فرودگاه توكيو ناظر اين نمايش شگفت بودند،ناپديد گرديد.

چقدر من از این خبر لذت برده ام!
از سال اول يا دوم دبيرستان همچنان لذت خلسه آور اين مردانگي پرشكوه و افسانه اي در جان من هست.
در آن سالها يادم است كه راديو دهلي مسابقه اي طرح كرده بود كه << زیباترین چیزها چیست؟>>
و من همين صحنه را فرستادم اما آقاي راشد برنده شد كه گفته بودند<< زيباترين چيزها نگاه دهقاني است به مزرعهء رسيدهء گندم هايش وقتي كه در هم افتاده اند و با نوازش نسيم خم مي شوند و برق طلايي آ را دهقان مي نگرد.>>

در عین حال که به رادیو دهلی در ترجیح نظر آقای راشد بر نظر من حق می دهم اما هنوز قانع نشده ام که نگاه دهقان به مزرعهء گندمهای رسیده اش زیباتر از بدرقهء خورشید تا عدم باشد!
آنچه مرا وا می دارد که در عین حال به قضاوت رادیو دهلی حق دهم این است که نظریه آقای راشد <<مفيد تر >> از نظر من است اما صحنهء بدرقهء خورشیدهنگام غروب و یا شتاب برای جان دادن با خورشید در بستر مغرب،نفس ِ زیباییست،زيبايي براي زيبايي،هيچ زندگي و بويي از زندگي در آن نيست،بويي از عقل در آن نيست،كمترين رنگي از مصلحت،سود و عاقبت و نتيجه در آن نيست،اصالت مطلق است،اصالت،چيزي براي <<خودش>> و << به خودش>>،
اين است زيبايي.

گفتگوهاي تنهايي - دكتر علي شريعتي
------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن۱ : فرشته کوچولویی هست که زمانی تو یه پست نوشته بود یک ضرب المثل ژاپنی هست با این مضمون:
" همیشه آخرین تیرت رو به سمت خورشید پرتاب کن"
امیدوارم درست یادم مونده باشه!!!
و من قول داده بودم که این متن رو روزی بنویسم و هدیه اش کنم...
آخه او هم در مسیری گام بر میداره که جز به خورشید منتهی نیست...

-------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن۲:
اسمش بهمن بود...

اون امیر اسمم نهاده بود و نیز او عاشقم کرد...
عاشق جاده...

خیلی خیلی رفیق بودیم با هم...
یه چیز میگم...یه چیز میشنوید...
آخه اون بهترین بابا بهمني بود كه روي كرهء زمين بود...
تا اينكه عازم سفر شد...

يه جاي خوب...
خوبتر جاي امن و قراري كه هيچ جاي ديگه اي نيست كه مثل و مانندش باشه روي كرهء زمين...

و برگشت...
ولي نه...
برنگشت...
اومده بود مهموني پيشمون...
يه مهمونيه ۱۴ روزه كه عين ۱۴ روز و شب رو بهونه مي گرفت كه كاش برنمي گشتم و كاش الان اونجا بودم و...
مادر مي گفت:
<< تنها چیزی که در جوار خانهء خدا خواست واسه خودش این بود که هر چه سریعتر پرش بده و ببرتش پیش خودش...همین و بس.>>
و من به این می اندیشم که انسان باید به چه مقام و درجه ای رسیده باشه که تو یه همچون موقعیتی
- جایی که شرایط خیلی برای استجابت دعا ها مهیاست - چنین آرزویی رو از خدای خودش داشته باشه برای خودش؟
"چيزي براي <<خودش>> و << به خودش>>"
"اين است زيبايي"
و چه زود خدا خواست و به آرزوش رسوند...
و این تنها چیزیه که تو این ۷ سال آرومم کرده...
و خوابها نیز بودند البته...
و یاد ها...

روحت شاد بابایی...
بادبانهای رها و بی تکلف ِ رقصنده در بادم را بگوييد بايستند؛
پايكوبي بس است،
به خليجي كم عمقيم با صخره هايي سر برآورده از آب و تيزيهايي با چوب ِ كشتيها سخت آشنا.

ديگر بي انديشه در بند ِ باد بودن كافيست...
بس است ديگر پر بودن از باد،
- كه از هيچ -
عرصه ي امن و آبي اقيانوسها ديريست به پايان رسيده و مقام ِ خطر است.
بادبانهاي رها و رقصنده در بادم...
دلتنگ ِ بودن خواهيد شد،
افراشته بودن،
دلتنگ ِ باد،
![]()
نه اينكه بادي در وزيدن نيست ديگر،
نه،
مجالي نخواهد بود ديگر افراشتنتان را...
خداحافظ اقيانوس و
سلام صخره ها...

خوبِ من،
دست از نبرد با من بردار،
من خود در صحنهء كارزار،
در نبردي نابرابر با خود،
خسته تر از آنم كه رمق ِ ستیزی دیگر را داشته باشم،
![]()
آن هم سخت تر نبردي با تو؛
خوبِ من.
در گذر از ستيز با من،
خوبِ من؛

در هم شكستن جنگجويي خسته را نه لذتي،
نه افتخاريست تو را...
خوبِ من،
در گذر از چون مني،
و بگذار نفسي تازه كنم...
پ ن :خيلي وقت بود كه خاك مي خورد این صحنهء نبرد و قرار بود حالا حالا هم خاک بخوره،
تا اینکه امشب به يكباره همه چیز عوض شد- چي مي خواستم و چي شد!!!-
آخه امشب قرار بود از صلح بنويسم كه داد و بيداد و صد فرياد از دستِ
رفيق ناباب و دوست نا اهل كه باعث شد كار به اينجا بكشه...