تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "

یکی بود که فکر می کرد دیشب شب آرزوهاست...

یکی دیگه می گفت که امشب قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفته...

یکی دیگه هم دنبال بهانه می گشت که برگرده و حرف هاش رو بزنه و از آرزو هاش بگه...

فکر می کرد قطار سوار شدن آرزوست...

یا داشتن اطاقی دراز با کفی مفروش از آسفالتی از جنس جاده ای کهنه با خطوط سفید...

یا خلبان شدن...یا پرواز...یا...یا...یا...

اما حالا دیگه تنها آرزوش تبدیل شده به بزرگترین آرزوش...

یا بهتره بگم بزرگترین دغدغه اش تبدیل شده به تنها آرزوش...

خدا...

تنها آرزوی من خداست...

خيلي بزرگه واسه آرزو بودن...نه؟

يا واژهء آرزو كوچكتر از اونيه كه بتونه...

حاشیه نمی رم و هیچوقت تا این حد با خودم روراست نبودم تو عمرم...

کاش بودنی رو بیافرینم که لیاقت دیدار با همچون تویی رو داشته باشم...

قطارم را سوار شدم و دیگر آرزویی ندارم از جنس ریل و قطار...

اطاقم را هم اگر عمری باشد خودم خواهم ساخت ولی...

چون توي رو به آرزو داشتن به دل خيلي قشنگه...

خدا هم سخت نیست...

سفری که براتون خواهم نوشت و نورها و نشانه های جاری در سفر...

واژه هایی که جنونی شیرین و دوست داشتنی را تا سرحد اختیار از کف دادن بهم ارزانی داشتند...

یاد ها و همه و همه و در نهایت:

حال حیرانی که عطا کرده این روز ها به من اثبات کرد که چقدر ساده ست و گوارا و چقدر نزدیک...

دارم از آرزوهام میگم...

از آرزوی خودم،يگانه آرزويي كه باورش دارم...

 باقي همه افسانه اند و اگر هم حقيقت داشته باشند يا رنگ مي بازند و يا چون از جنس آن هستند دير يا زود در سرنوشتم جاري خواهند شد و جامه ي آرزو را وا خواهند نهاد.

دل از من برد و روي از من نهان كرد                              خدا را با كه اين بازي توان كرد؟

امشب شب عجیب و عزیزی بود...

هم من آرزوم رو فریاد کردم - و تازه این شروع یک ماجراست-...

هم یکی هست که از دوست داشتن و دوست داشته شدن و طعم گسی که این دو داره داشت حرف میزد،

هم کلی ترانه خوندیم بلند بلند و به یاد نیار و سر و تهش رو هم بیار و کلی هم حال داد همین ترانه های در یاد و فراموش...

- اونی که داره دوست داشته میشه از همه بلند تر داشت فریاد میزد و بیشتر یادش بود تا ما -

و سر آخر اینکه :

خداوندا،

نه انتظار بند زده شدن رو داريم و نه مي طلبيم كه اين شكسته شدن تموم شه...

فقط راضي نشو كه اين تيكه پاره هاي شيكسته و نافرم و بي شكل ما- كه به كار كسي نمي ياد -

خداي نا كرده دستي و پايي رو از خلق ريش و آزرده كنه،

 كه اون روز عدم رو بر بودن ما جاري ساز و به عقوبتي لايق دچار.

آمين.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 2:33  توسط امیر  | 

بدون شرح...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 1:44  توسط امیر 

بازگشت...

 

از ديروز صبح اين واژه چون كوبه اي با ضرباهنگي مدام داره به دروازه ي سراي غبار گرفته ي افكار و انديشه هاي من ميكوبه و من باز دانسته نميدانستنم چرا...

رجعت...دوست ميدارم نجواي نهفته در اين واژه را...

خراب اين يك كلمه بودم به همين سادگي...

عزیزی در پافشاري و اصرار بر دانسته شدن علت نگفتن هاي من ندانسته پاي ميورزيد بر گفتن آنچه كه در گنجينه ي حرف هاي نگفته ي من جاي خوش كرده و من چقدر خجل و شرمسارم از او و نميدانم چگونه بايد در چهره ي مهربانش كه هميشه آرام و قرار را بر آشفتگي و سرگشتگي هايم به ارمغان آورده - نامش يادآور ناميست از دوستي كه دوستيمان ديگرگونه بود و هرگز تكرار نخواهد شد ورنگ سالهاي سال زمان و عمر سپري شده را به خود گرفته است – نگاه كنم.

بي پرده بگم،حمیدم خجلم ازت.......

همینطور از:

سيامك 

علی

نوا

..

.

از همه ي عزيزاني كه از ابتدای جاده ام،انديشه ها و دردهايم را مجال بخش شدن با شما ميسر شد

و با من هم آواز و هم راز و دمساز بوديد نميدانم چجوري بايد تشكر كنم

از عزيزي كه فقط يك اسم بهانه ي آمدنش شد و آمدنش به ماندني دوست داستني و عادتی زیبا بدل شد و وقتي براي اولين بار دردهای مدام ما زاده شد و شكل گرفت - نگاشته شد - چه بي ريا بر شور و شوق كودكانه ام از داشتن و صاحب وبلاگ شدنم خنديد و دستم انداخت كه انگاري هسته ي اتم شكافته ام يا...

نه...

من نه،ما...

( با حميد و سيامك و علي )

جايي رو پيدا كرده بوديم و آشيوني بنا كرده بوديم درش تا از دردهاي مدام خودمون بنويسيم و چون دردها بود كه پيوندمان داده بود سفت و سخت همه آمدند و خواندند و ديدند و شناختند و حسادت كردند وعاقبت هك شديم و حق هم دارند كه من خودم هم گاهي به رفاقتمون حسادتم ميشه و هيچ كاري هم در آن لحظه از من ساخته نيست جز اينكه حسادتم تموم شه و باز زندگي كنم با دوستانم و دردهاشان...تا اينكه هر كدوم به كلبه ي تنهايي خويش خزيديم و در ادامه دادن رسالت خودمون اصرار ورزيديم...

يه شب يكي از راه رسيد و خستگي جاده از تنش نرفته و چايي نخورده اين چند نفر رو تفنگدار ناميد و خودش هم تفنگي به دوش گرفت و نشانه رفت تفنگ پر رو و  دلهاي ما رو و تسخير كرد جانها رو هم،

عادتمان داد به ماندنش...بودنش...تفنگدار شدنش و شنيدنش...و شنيده شدنمون.

نوايي نزني منو...نا سلامتي من فرمانده ام...يه سرباز كه دست رو مافوقش بلند نميكنه؟

 

دلم نمياد كه اينجا به پايان برسه...اينقدر تشنه ام كه ميخوام تا خود صبح بنويسم، اما عمر شب كوتاهه و سپيده دم نزديك...

 

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد

شب را چه كند،حديث ما بود دراز

 

رجعت...( دور نشم از اصل مطلب )

هميشه دلم ميگرفت با خوندن چنين پست هايي تو وبلاگ هاي مختلف و ديدن جايي كه يه روزي خونه ي كسي بوده و زندگي درش جريان داشته و حالا...

حالا همين اتفاق داره برا من ميفته... - اما خونه ي من قرار نيستا متروكه شه،گفته باشم-

اينجا خونه ي من شد پس از دردهاي مدامي كه به جبر ازش بيرون انداخته شديم و از هم پاشوندنش...

دلخوشي بزرگ و عزيزي بود برام – و هست – اومدن اينجا و نوشتن درش...

ديدن جاي پاهاي شما هايي كه همراهم بوديد و قدم به قدم باهام ميومديد حس زيبا و دوست داشتني رو در من القا ميكرد...بخصوص تو لحظه هاي باروني كه قشنگ ميموند جاي پاهاتون...

خوندن انسان ها هم دست كمي از نوشتن هاي خودم نداشت و هميشه احساس عجز و شرم ميكردم در برابر عزيزاني كه نميخوام اسم ببرم از تك تكشون...

وقتي ميخونمتون و ردپاي بلاواسطه ي خدا رو تو نوشته هاتون ميبينم ديوانه ميشم و از اين جنونم گريزي نيست...

فقط خدا ميدونه كه چقدر عزيزيد برام و دوستتون دارم و باز تنها اوست كه شاهده چه داشته هاي زيبا و گرانقدري رو به من عطا كرديد توي اين مدت كمي كه كنارتون بودم و قول ميدم  عليرغم نبودنم اينجا هميشه و همواره بيام تو خونه هاتون سرك بكشم...بخونمتون...باهاتون زندگي كنم...دردها و شادياتونو شريك شم و حرف بزنم باهاتون،

حرف...

نسيمي ميوزه و صداي ناگاه زنگ دوچرخه اي...

و يك صداي آشناي ديگر...

الله اكبر الله اكبر...

چقدر دوست دارم اين لحظه رو...

كي بود كه ميگفت مرد كه گريه نميكنه؟

كي بود كه ميگفت من بزرگ شدم اصلن؟

كي بود كه ديروز صبح بهم گفت تولدت مبارك اشتباهي و من به خودم لرزيدم؟

كي بود كه هي ميخواست اعتراف بگيره ازم و من هي دندون قروچه ميرفتم واسه پاس داشتن ناگفته هام؟

چرا دارم اينجا ميبارمشون؟

چرا الان؟

و چرا و چرا هاي ديگه...

وقتش رسيده رفقا...

وقت رفتن من...

جاده ها جور ناجوري دارن اميرشون رو ميخونن....

بيش از اين نميتونم در انتظارشون بگذارم...

تاب تحمل ندارم...

آدمم ديگه منم...

صبر ايوب رو خدا يك بار به ايوبش بود كه عطا كرد...

جز اينه؟

 

 

چقدر دلم تنگ سفر و جاده ست...

دلتنگ افسون و خواب آلودگي چشمان خسته ام...

شب در برم گرفته و من دلتنگ شبم باز...

واسه خودم دلم تنگ ميشه تا باز برگردم اينجا...

خدايا خودت ميدوني و خودت كه چقدر سخته برام اما روزي كه ازش مي گريختم داره مياد سراغم

و من بايد سپريش كنم...

اميدوارم ندای عزیز منو ببخشه كه زدم زير قولم- سر فاش كردن آرزوهام - و مطمئن هستم از اينكه درك ميكنه منو...

همينقدر بگم كه نداي عزيز يكي از آرزوهام برگشتن به اينجاست و دوباره دوش به دوش شما ها نفس كشيدن و شريك اشك ها و لبخند هاتون بودن... سر سفره ها تون نشستن...

از خدا هاتون لقمه گرفتن...

ميدونم كه تنهام نميگذاريد و چقدر احتياج دارم تو اين روزها بهتون...

مريم عزیز جاده های پر از فراز و نشیب و پیچ و خمی پیش روی دارم و انگار که حالا حالاها راه دارم تا برسم به یه اتوبان...

دوست میدارم خستگی در کردن تو اتوبان رو از پس نبردی تمام عیار با پیچهایی که همیشه عاشق گذر از آنها بوده ام و تشنه ی پی بردن به هر آنچه در آنسوی آنها انتظارم رو می کشه...

 

 

داداش مهدی گلم و شیرین عزیز و فروغ همیشه مهربان و همه ي عزيزاني كه نمیتونم از تک تکشون نام ببرم - ول اسم و یادشون حک شده توی قلبم و با جانم اجین شده - در حق من بي نهايت لطف داشتيد،

براي مني كه هيچ در حق هيچكدومتون نكردم زياده خواهيه ولي ميدونم كه سخاوت و بخشايش شما كران نميشناسه و بي ادعاست و بي پایان...

آروم می شم وقتی به بودن شما می اندیشم...

شايد تو دلتون بگيد كه چاره در رفتن نيست،حتمن هم همينطوره و اين در مرام من نيست...

اما با دردهايي دارم دست و پنجه نرم ميكنم كه از جنسي اند كه به هيچ وجه خوشايند من نيستند و سعي مي كنم هر چه زودتر رها شم ازشون... يعني حلشون كنم...

از جنس مال من مال تو...

سهم من سهم تو...

حق من حق تو...

رو جهان بي كرانه را سند بزن!!!

از اين زيباتر تعبيري نميتوان يافت براي درد من...

دغدغه هايي از جنس حرص و طمع انسان ها براي مالك شدن و هرچه بيشتر سهم بردن از زمين محدود خدا كه گويي روز به روز تنگترمان ميشود ما آدمها  را...

 اما من رها نميشم ازش و اين رهايي رو از پس سالها براي عزيز ترين كسانم هم به ارمغان ميارم و با شما ها هم قسمت مي كنم تجربياتي رو كه در انتظار من هستن كه برم سراغشون...

تو اين مدت تنها و تنها دلخوشيم اومدن پيش شما و خوندنتونه...و همصدا شدن با فرياد هاي شما...

و دوستي با خودم...

دوستي با خداي خودم...

 

من نه تو...

 

دوست رو بايد شناخت نه؟

جايي جمله اي خوندم به اين مضمون كه: برادر دوستيه كه به جبربرادر بودنمون باهاش رفاقت مي كنيم و دوست كسيست كه با آگاهي و شناخت باهاش برادري مي كنيم.

 

 ميروم دور از تو با دنياي خود خلوت کنم
بايد آخر من به اين بيگانگي عادت کنم
آشنايي کو بجان در پاي مهرش افکنم
آتش عشقي چه شد تا من بر آن دامن زنم 
شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب
شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب

شورو حالي دارم امشب به چه حالي دارم امشب

...

براي همواره جاري بودنتون دعا ميكنم و

به اميد روز رجعت خود از اينجا پاي بيرون ميگزارم.

خدا نگهدار...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 3:24  توسط امیر  | 

اويي كه ميداند...

(پرده اول) كلاس درس، روز اول

 شاگردان پشت ميزهاي خودشان نشسته بودند، آموزگار درس را شروع مي‌كند:«امروز دستور زبان داريم، كتاب‌ها را بيرون بياوريد». شاگردان اطاعت مي‌كنند. آموزگار طبق معمول، بعد از پايان توضيحاتش، درس را از بچه‌ها مي‌پرسد و از شاگردان مي‌خواهد كه فعل‌هاي مختلف را صرف كنند، شاگردان هم  به نوبت جواب مي‌دهند. تا اينكه نوبت به يكي ديگر از شاگردان مي‌رسد ...

آموزگار به شاگرد:«فعل ندانستن را صرف كن».

شاگرد:«من نمي‌دانم، تو نمي‌داني، ...» شاگرد به اين قسمت كه مي‌رسد مكثي مي‌كند، انگار نمي‌تواند ادامه دهد «او ... او ... » نه هر كار كرد، نتوانست بقيه‌اش را بگويد، آموزگار با ديدن مكث شاگرد، فكر كرد مشكلي در فهم درس آن روز براي شاگرد پيش آمده، پس گفت: «ادامه بده، نكند به درس گوش نمي‌كردي»؟ شاگرد گفت: «چرا، گوش مي‌كردم» و سكوت كرد.

آموزگار كمي بلند‌تر گفت:«پس ادامه بده، اين كه خيلي ساده است».

شاگرد گفت:«اين خيلي مشكل است».

آموزگار:«چه چيزي مشكل است، مشكل كجاست»؟

شاگرد:«اين كه هيچ كس نداند».

آموزگار گفت: چه كسي مي‌تواند؟ همه دستشان را بلند كردند و با سروصداي زياد و اصرار خواستند كه بگويند: آقا ما بگيم؟ آقا ما بگيم؟ آموزگار به يكي از شاگردان كه دستش را از بقيه بالاتر آورده بود گفت:«تو بگو».

او بسرعت و با صداي بلند گفت:«من نمي‌دانم، تو نمي‌داني، او نمي‌داند، ما نمي‌دانيم، شما نمي‌دانيد، آنها نمي‌دانند».

آموزگار:«همه فهميديد»؟ همه شاگردان با صداي شرطي‌شده تكرار كردند: «ب...ع...ع...له».

شاگرد كه شاهد اين صحنه بود، در سكوت با خود انديشيد، در جامعه‌اي كه هيچ كس نداند، زيستن چقدر مشكل مي‌شود.

در اين فكر بود كه آموزگار به او نزديك شد و پرسيد:«كجايي؟ اگر فهميدي اين‌دفعه كامل بگو».

شاگرد اين‌دفعه تمام نيروي خودش را به كار برد و گفت:«من نمي‌دانم، تو نمي‌داني، ...» دوباره سعي كرد:«من نمي‌دانم، تو نمي‌داني، او ...» اما نتوانست به اينجا كه مي‌رسيد، نمي‌توانست و باز هم سكوت مي‌كرد.

آموزگار پرسيد:«چرا ادامه نمي‌دهي، چه شده؟».

به آموزگار گفت:«وقتي من و شما مي‌گوييم نمي‌دانيم، چطور مي‌توانيم بگوييم كه او مي‌داند يا نه؟ مگر مي‌شود هيچ كس نداند؟ بايد كسي بداند، حتي اگر يك نفر باشد».

آموزگار سري تكان داد و خطاب با شاگرد گفت:«برو بنشين، نمي‌خواهد براي من فيلسوف بشي، درس‌ات را جواب بده».

شاگرد در حال رفتن با خود انديشيد، كاش از من خواسته بود، فعل ديگري مثلاً توانستن را برايش بگويم.

(پرده‌ي دوم) كلاس درس، فرداي آن روز

‍كلاس درس...

فرداي آن روز، شاگردان نوشته‌اي بر تخته كلاس ديدند:

من نمي‌دانم، تو نمي‌داني، اما «يكي» مي‌داند، پس به كمك او؛ ما مي‌دانيم، شما مي‌دانيد، آنها هم مي‌دانند. همه خواهيم دانست.

در سطر پايين درشت‌تر نوشته بود:«يكي حتماً مي‌داند و من او را خواهم يافت».

يكي از صندلي‌هاي كلاس تا آخر سال خالي ماند.

 

 برگرفته از وب سايت علوم باطني

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 3:23  توسط امیر  | 

 Cloud

 

داستان از اينجا شروع شد:

در وبلاگ ماری عزيز بودم كه با خوندن مطلبی ناخواسته و ناخودآگاه  بازيگوشيم گل كرد...

اگر يك تكه ابر داشتي...

روياي پرواز سخت است و دور و شيرين...

اولين چيزي كه شايد با داشتن يك تكه ابر در ذهن هر كسي نقش مي بندد پرواز است و اوج گرفتن...

و البته باريدن...

من اما دوست داشتم حرف ميزدم با تكه ابرم،حرف...

ياد مي گرفتم شيوه ي بخشايشش را...

بخشودني بي ريا و چشمداشت...

ميدانم كه وقتي ابري دارم زود است عمر داشتنش و زودتر دير مي شود بودنش،

از اين رو سنگيني بودنم را بر شانه هاي خسته اش تحميل نميكردم و به حكم  صاحبش بودن نيز نمي نشستم بر او و به پرواز در نمي آمدم برفراز شهرها،جنگلها،كوه ها،كويرها و البته جاده ها...

- با يك بالن هم عملي است و ابر دوستانه تر است اين كار-

زانو به زانوي ابرم به سخن مي نشستم و مي گذاشتم دمي خستگي در كند كنار من.

و از ابر خود بسيار مي پرسيدم...

و او نيز از دشت هاي بي آب و شاليزارهاي خشكي كه بر آنها باريده و مردماني كه شادي را به سفره هاي بي نان آنان به ارمغان آورده با من مي گفت و از سايه اي كه بر خواب نيمروز شبان خسته و شب زنده دار افكنده...

از لودگي هاي گاه و بي گاه خود و شكلك درآوردن هايش كه جز براي خنداندن كودكان مشتاق چشم بر آسمان دوخته بيش نبود كه آسمان را چون بازيچه ي سپيد و دوست داشتني خود مي ديدند و جز ابر همبازيشان نبود...

از او مي خواستم تك تك خاطرات دعاهاي باراني را كه مقرر شده بود تا بوسيله ي او استجابت شود برايم تعريف كند...

برايم از شوق باريدن بروي دريا بگويد...

از لذت فرود آمدن ازعرش و يكي شدن با دريا...

نميدانم ابر از راز تولدش ميداند چيزي يا نه؟

كاش نداند و من بگويم برايش از رازهاي تابش آفتاب تموز بر عرصه هاي بي پايان اقيانوس ها و دريا ها بگويم برايش ازراز زايش ابر ها...

دوست دارم ياد بگيرم پاكي جاري در او را...

رو راست است ابر...

ميداني جز ابر بودنش چيزي را يدك نمي كشد...

ابر است و بس...

سادگي اش را...

يكرنگي اش...

صبوري اش را...

ابر بودنش را...

ياد مي گرفتم...

ميخواستم تا شيوه ي ستيز با باد را يادم دهد...

راز غریدن های رعد گونه را...

جلوه ای از نور فشاندن در دل تاریکی ها را...

راز ماندن را...

تا هميشه ابر ماندن را...

تا همیشه سبک بار زیستن در سفر را...

بي خستگي باريدن بر صحرا های بی آب و علف و راز دهش بي ادعا را...

- کافیست گودالی پر شود از پس روزها و شب های باریدن و رهگذری راه گم کرده سیراب شود -

 

 

لذت رود شدن را...

لذت از ناودان پوسيده ي خانه ا ي قديمي با سر و صدا و پر هياهو چكيدن را...

از سر زدن خورشيد غمگين نشدن را...

 

 

در شوق رسیدن غروب های پی در پی فرسودن را...

 

 

و يك دنيا حرف و گفتني ديگر كه بايد باشد ابرم اينجا تا جان بگيرند در من و گفته شوند...

ميخواهم خاطره ي آن روز بهاري را زنده كند برايم كه در جاده مي راندم و باران گاه مي آمد و گاه آفتاب در مي آمد و من به چشم خود ديدم كه در حدود 300 متري از من محدوده اي از جاده – اسفالت – تيره تر است و گويي آفتاب نمي تابدش و ابريست كه سايه اش انداخته...

عمر رفتن وآمدن هاي برف پاك كن تمام شده بود كه ناگه رسيديم و آن تاريكي و آن سايه در برم گرفت و چشم اندازي بديع پيش رويم نهاد...

بارانم گرفت...

با شدت تمام و در همسايگي آن آفتاب چنان مي باريد كه در تصور نمي گنجد...

زود گذشتم و تمام شد و باز خورشيد بر سرم  پرتو افكن بود و بر من ميتابيد و باز جاده ها فراميخواندنم...

ميخوهم باز بيايد و برمن ببارد ناگاه و در ميانه ي آفتاب و تنها بر من سايه افكند و خيسم كند برود...

نه نه... نه اينكه او برود...او ببارد و من از اويي كه در برم گرفته بود بگذرم و او بماند بر جاي . اما ديگر كسي نگذرد و جز من كسي خيس نشود از زلال باران آن ابر...

ياد كارتون هاي زمان كودكي افتادم كه تكه ابرهايي بود كه فقط و فقط بر كسي مي باريد و هرجا كه مي رفت همراه او بود و...

 

ابر...

 

از خودم مي پرسيدم از ابرم...

از آن بالا پيدايم و ميبيندم ابرم...

جرات به خرج مي دهم و احساس مي كنم وقتش رسيده است...

از خدا مي پرسم از ابرم...

از خدا...

 يكي بود كه ميگفت ابر ها مانند انسانها هستند،

ديده ايد وقتي كه سياهند - گريه دارند،احساس گناه مي كنند،پر اند،

وقتي ميبارند اشكهايشان را،مي گويند حرف هاشان را واعتراف مي كنند

سبك مي شوند،سپيد مي شوند و دوست داشتني تر مي شوند؟

در وب سایت علوم باطنی به مطلب زیبایی در مورد تمثیلی از ابر و انسان برخوردم که خوندنش خالی از لطف نیست که برای این کار بهتره مطلب رو که با فرمت عکسه ابتدا ذخيره كرده و بعد مطالعه كنيد

لينك مطلب -

 

دعوتي نيست!!!

هركه دوست دارد بگويد و برود دنبال بازيگوشي اش و خبرم كند و نترسد كه دعوايمان نمي شود سر تكه هاي ابر كه بسيار است و براي هر انساني توي دنيا دست كم يكي مي رسد و جاي هيچ نگراني نيست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 2:58  توسط امیر  |