|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|
حكايت مدينه حكايت سرگشتگي ست،
حكايت مدينه حكايت غربت خانگي ست،
حكايت درد دل كردن هاي مرديست با چاه...
حكايت جهل نسل بشر است،
حكايت پر رمز و رازيست حكايت مدينه...
حكايت مدينه را اگر بخواهم در يك كلمه خلاصه كنم:
حكايت " بقيع " است حكايت مدينه و حكايت" بقيع " جز حكايت تربت فاطمه نيست...
كبوتر بهانه است و دانه دل خوشكنك...
غربت مرهم است و جهالت تسكين...
مقصود سرگشتگي ست...
باقي همه بهانه اي بيش نيست...
" بقيع " خاموشي چراغهائيست كه سالهاست هيچ كس دليلي براي بودنشان نمي يابد.
" بقيع " نجوا هاي آرام و هق هق بي صداي عاشقان خسته و مشتاق است.
" بقيع " هراس از اعتراض به هاي هاي گريستن هاي ناخودآگاه است.
" بقيع " عطر همواره جاري و مواج در فضاي پاك ترين تربت زمين است.
" بقيع " جولانگاه داروغه هاي كفتار صفت بازمانده از قومي ست كه فاطمه را آزرد و...
كمر چون علي مردي را تا كرد...
" بقيع " حكايتهاي ناگفته و راز هاي بيشماري در دل سنگ و كلوخ هاي به قدمت تاريخ آزادگي خود دارد.
كبوتران " بقيع " نيز رازهاي بسياري بر سينه دارند،
نيك كه بنگري از بيقراري هاشان...
از چشم هاشان پيداست...
" بقيع " تجلي شعر گونه و لطيف واژه ي كوچ است...
خوب كه گوش فرا دهي از جاي جاي سنگ هاي فرسوده در گذر زمان آن كه هر يك خاستگاه روحيست آزاده،هارموني دلنشين " انا لله و انا اليه راجعون " به گوش مي رسد و مصداق عيني و نوشين رفتن است...رفتني در اوج.

هر چه بگرديش " بقيع " را نشاني نخواهي يافت...
سالهاست كه همه ميگويند:
گشتم نبود...
نگرد نيست...
اما عطش اين جستجوي مدام هنوز ادامه دارد...
شكوه و جلال منزلت اين تربت نيز جز در رمز و راز گونه بودنش نيست...
رازي كه جز سينه ي علي هيچ جايي امنيت و لياقت پاسداشت آن را نبود و تا هميشه سر به مهر خواهد ماند.
تربت فاطمه...
قبر زهرا...
يا علي مرتضي...
علي جز اين رازهاي درد گونه ي بسيار داشت در دل و جز چاهي از چاه هاي نخلستان هاي مدينه را لياقت شنيده شدنش نبود...
مردش بود و پدر فرزندانش...
مردش بود و تنها بود و شب...
" بقيع " هم يكسر در سكوت سنگيني غرق در تاريكي بود و در سوگ نشسته...
شيعه بودن و دوستدار علي بودن و علي را علي وار شناختن...
فاطمه را با فاطمه بودنش شناختن...
اشك نريختن و بغض نكردن...
انديشيدن...
تفكر...
اينهاست كه مرهم امروز مظلوميت تحميل شده بر شيعه و اسلام در حجابي ست كه تزريق دارد مي شود به نسل ما و نسل هاي بعدي...
حميد زيبا نوشته بود امشب را...
سيامك هم نيك فرياد ميزند دغدغه هاي مردي را كه دردهايش از جنس فهميده نشدن علي بود و فاطمه.
و من...
امشب طوطياي چشمان خيس از اشكم شد ذره اي از تربت " بقيع "،
تماشاي تكه كلوخي كه به يادگار تكه پري از كبوتران سرگشته ي " بقيع " را با خود داشت و گرانقدر ترين يادگار بهترين سفر عمرم بود، نيز آرامم كرد و راه بهانه را بر روح عاصي ام بست...
یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هر چه گشتم فاطمه اینجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست
آن گل صد برگ خوشبویت کجاست
هر چه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه بی حاصل است
فاطمه حلال صدها مشکل است
من طواف سنگ کردم دل کجاست
راه پیمودم پس منزل کجاست
کعبه بی فاطمه مشت گل است
قبر زهرا کعبه اهل دل است.
لینک دو عکس گویا از " بقیع " و روزگار جاری در آن...
( خدایا لیاقت در انتظار فرسودن، پشتِ دری هایِ سنگین ِ آهنین ِ بسته به قفل و زنجیرش را نصیب تمام عاشقان مشتاقش گردان...آمین.)
عکس 1 - عکس 2

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز،
تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت.
خدا سکوت کرد.
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،
خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را بهم ریخت،
خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید،
خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت،
خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد .
خدا سکوتش را شکست و گفت:
عزیزم،اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقی است.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لا بلای هق هقش گفت:اما با یک روز...با یک روز چه کار می شود کرد؟
خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است و ان که امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید.
و ان گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند،می ترسید راه برود،می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد...
بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم،نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟
بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
ان وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید و زندگی را بویید.وچنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند،می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...
او درآن یک روز آسمان خراشی بر پا نکرد.زمینی را مالک نشد.مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید و کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
امروز او در گذشت،کسی که هزار سال زیسته بود!
برگرفته از وبلاگ به نام خداوند هستي بخش
- رنگ سبزت رو بهم امانت ميدي؟
- نه خودم لازمش دارم،ميخواييش چيكار؟
- رنگين كمونم ناقص مونده ،مداد سبزمو از بس تراشيدم تموم شد.
- نميتونم،نميدم،گفتم كه لازمش دارم ميخوام درخت بكشم
- خب الان پسش ميدم بهت،زودي كارم تموم ميشه... بهروز...بهروز – به حالت التماس -
- آخه رنگين كمون كه رنگ سبز نداره ،اصلن مگه تو تا حالا رنگين كمون واقعي ديدي؟
از معلم مي پرسم آقا اجازه؟
- شما تا حالا رنگين كمون واقعي ديديد؟
- از اون كامل كاملاش كه از زمين شروع ميشه و ميره اون بالا ها تو دل آسمون و باز دوباره بر ميگرده به زمين؟
با لبخند دستي به سرم مي كشد و بعد سكوت ميكند و گمان مي كنم او هم دارد ميرود ،
به جايي جز اينجا،سرزمين ياد ها…
به فكر فرو مي روم...آيا من تا حالا رنگين كمون واقعي ديده ام؟
---------------------------------------------------------------------
ياد اون روز بهاري وباران غافلگير كننده اش برام زنده ميشه.
باران هميشه در ميان نئشگيه عصر يك روز تعطيلي براي بچه مدرسه اي كه در دامن طبيعت به بازي و لذت بردن از ولنگ و واري دوست داشتني روز تعطيل خودش سرخوشه، حكم بدترين اتفاق ممكن رو داره اما اين بار فرق مي كرد :
بارون داشت بند ميومد،پدردر آغوشم گرفت و بردم بالا و با دست سوي افق اشاره كرد ...
زياد نبود يك تكه بود يك تكه ي رنگيه تنها در ميانه ي آبي بيكران آسمان كه ابتدا و انتهايي در دل ابرها داشت و عمرش چه كوتاه بود و زودگذر و يادش ماندگار.
آفتاب مي رنجاند چشمان كوچك و جستجوگر اين كودك مشتاق را ،
چشم دوختن به آن اتفاق خيس و رنگي آسان نبود برايم ،
در آغوش پدر آنچنان نزديك مي نمود كه هوس دست دراز كردن و بازي با رنگ هاي دلفريبش جور ناجوري وسوسه ام مي كرد.
احساس مي كردم پدر كه از آغوشش زمينم بگذارد ديگر نمي توانم ببينمش ،
دور مي شود و رنگ مي بازد ،
شايد هم چنين بود ،
احساس كودكان كه هرگز راه خطا نمي رود!!!
- بابايي اين چيه؟
- رنگين كمونه جونم.
- رنگين كمون؟
- آره بابايي وقتي بارون بياد و بعدش تو نم نم بارون آفتاب سر بزنه...
و پدر پي در پي به سوالات ذهن پرسشگر و كنجكاو اين كودك غريبه با رنگين كمان پاسخ مي گفت و آشنايش مي ساخت با كمان و راز آن ،
با كمان رنگين ِ افق ِ گسترده و بي پايان ِ آسمان ها...
-----------------------------------------------------------------
- امير بيا مداد سبز نميخواستي مگه؟
- دستت درد نكنه ، ممنون ،ولي ديگه نميخوامش!!!

از دنياي ياد ها كه پاي بيرون مي گذارم ، ديگر به دنبال عاريه گرفتن رنگ سبز نيستم و به خودم قول مي دهم كه ديگر هرگز گدايي نكنم رنگ را از كسي كه از رنگين كمان هيچ نمي داند...
در پي ِ آفريدنم،
كلاس و بهروز و همه ي ميز نيمكتهاش دور سرم به حركت در ميان و من به ياد حرف هاي پدر مي افتم:
- بابايي رنگين كمون مال كيه ؟ نقاشش كيه؟
- خدا بابايي،خدا... هيشكي جز خدا نميتونه رنگين كمان داشته باشه واسه خودش...
خدا رو خيلي دور مي بينم و دزدكي ميخوام پا بگذارم تو جاي پاي خدا و باز به آفريدن مي انديشم
به سبز، به خلق كردن ِ سبز ،
آفريدن رنگ ها و جان دادن به رنگين كمانِ خودم،
رنگين كماني كه انتظار جلوه گري از ميان كوه هاي سر به فلك كشيده ي دفتر نقاشيم را مي كشد.
نميدانم چرا هميشه رنگين كمان رو مثل خورشيد و دسته ي پرنده هايي كه بسوي اون در پروازي همواره بودند – و هيچگاه ندانستم كه چرا هرگز نمي رسيدند – در دل كوه هاي سر به فلك كشيده مي كشيدم.
بزرگ كه شديم خيلي چيز ها فراموشمان شد،
رنگين كمان كشيدن ها هم...
رنگ ها هم...
هميشه راز آن لبخندي كه با آن سوال بر چهره ي معلم نقش بست و نيز سكوتي كه با نگاهي عميق و گويا – كه نميدانستمش – در چشمانم جاري شد برايم ناشناخته بود تا اينكه:
اون روزها به اشتباه مي پنداشتم كه كمانِ رنگينِ ِ عرصه ي آسمان ها از همين زمينِ ِ خودمون آغاز ميشه و باز دوباره بر ميگرده به همين زمين .
بي رحمانه و به جبر زمان بزرگ شديم و پرت شديم بيرون از دنياي پر از سوال و ناشناخته هاي شيرين كودكي و در اين مسير تماشاي چه رنگين كمانهايي رو كه خيلي دور هم نبودند – همين بالاي سرمان –آسان از دست داديم و چه ناباورانه دور شديم از اون روز ها كه حالا جز يادي شيرين و رويايي دور و دست نيافتني بر جاي نمانده است از آنها.
كاش ته دلمان يه كوچولو بچه ميمانديم و تا اين حد آدم بزرگ نميشديم…كاش….
آن روز يك رنگين كمان ديدم و همان بهانه اي شد براي نوشتن.
يكي از اون راست راستكي ها كه از زمين شروع ميشه و در نهايت...
– ميبيني؟ هنوز هم دارم اشتباه مي كنم... -
يكي از همون بلند بلنداش كه حتي با بودن در آغوش قد بلند ترين باباي دنيا هم نميشه دستت بهش برسه...

آن روز بود كه دريافتم رازهاي نهفته در عمق نگاه معلممان را و شنيدم حرف هاي نگفته ي سالها جاي خوش كرده در آن سكوت را…
و نيز با قلب خويش دريافتم كه رنگين كمان را هرگز با زمين قول و قراري نبوده و پاك تر از آن است كه آغاز و پايان آسماني اش را به زمين و آلايشناكي هاي خاكي اش بيالايد و رنگ خاك به خود بگيرد.
دانستم كه ديوانه را از ديدن رنگين كمان بايد بر حذر داشت نه ماه .
دانستم كه دوستي ِ انسان هائيكه شانس تماشاي رنگين كماني از نوع تمام را در كنار هم و بازو در بازوي هم دارند ، مثل رنگين كمان با زمينش قراردادي نيست و در عرصه ي بي پايان آسمان ها و در دورترين و پاكترين نقطه ي آن جاي دارد.(سیامک و حمید ) – صد حيف كه جاي علی خالي بود-
دانستم كه رنگين كمان چون دوستي بخشندگي اش فصل نمي شناسد،در بند نيست و رهاست .
دانستم كه حق با مهدي بود : " فقط کسی رنگین کمان را میبیند که تا آخر زیر باران بایستد "
دانستم كه بهترين هديه به يك عزيزِ ِ رنگين كمون دوست كه شايد تا حالا هنوز رنگين كمان نديده – ديده ها اما شايد نه از اون راست راستكياش كه ما ديديم – چيزي نيست جزشريك شدن و بخش نمودن رنگ ها و احساسي كه آدم موقع ديدن يه رنگين كمون واقعي داره.
و در آخر ديگر بار دانستم كه،
آهنگری بود که پس از گذران جوانی پرشر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست درنمیآمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیتش مطلع شد گفت: «واقعاْ عجیب است. درست بعد از اینکه تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.» آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیدانست چه بر سر زندگیاش آمده است. سرانجام پاسخی را که میخواست یافت:
«در این کارگاه فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی سنگینترین پتک را برمیدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در آب سرد فرومیکنم و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله میکند و رنج میبرد.»
آهنگر مدتی سکوت کرد و به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم میرسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک میاندازد. میدانم که از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی درنخواهد آمد.»
باز مکث کرد و ادامه داد:
میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرمیبرد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفتهام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم؛ انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد، اما تنها چیزی که میخواهم این است:
<<خدای من، از کارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده. اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن.>>

قرار بود كه دشت باشه يه دشت پر از شقايق - شقایق های وحشی -
سالها بود كه نرفته بودم اونجا
خيلي سالها پيش وقتي كه ميگذشتم از اون مسير يادم مياد كه كوه ها پر بود از شقايق هاي رقصنده و رها در آغوش باد كه من هميشه با لاله اشتباه ميگرفتمشون و چقدر دوستشون ميداشتم و سيري نداشتم از تماشاي اون تركيب اعجاز انگيز قرمز و سبز و تلاقي زيبايي كه با آبي آسمون داشت و چه سريع از پشت شيشه هاي پنجره ماشين از برابر چشمم مي گذشتند و مي رفتند – شقايق ها كه نمي رفتن اين من بودم كه مي رفتم و اين رو بزرگ كه شدم فهميدم - و خيالشون باقي مي موند وتنها لابه لاي ورق هاي سفيد دفتر نقاشيم جون مي گرفتند و مي موندند همونجا و هرگز نمي پژمردند- مثل شقايق هاي واقعي- .
هرگز لمس نكرده بودم شقايقي رو و در دست نگرفته بودمش تا اينكه...
اين هفته كجا بريم؟
این سوالیست که همیشه یکی از ماها - سیامک و علی و حمید و یا خود من مطرح می کنم.
يك جمعه كه بيشتر نداريم!!! تازه اون هم نصف جمعه!!!(۱)
اين بار بريم به يه دشت
كدوم دشت؟
همون دشتي كه خرگوش خواب داره اي وله ي...
ببخشيد شرمنده گمان كنم كه دارم از موضوع اصلي فاصله مي گيرم:
راه افتاديم به سمت دشت شقايق و هي رفتيم و رفتيم و رفتيم...
ما مي رفتيم و از روبرو ماشين ها ميومدن
ما شين ها ميو مدن و پر بودند از شقايق
زير برف پاك كن ها و لبه در ها و خلاصه هر سوراخ و سمبه اي از ماشين كه امكان چپوندن نامردانه ي يك شاخه گل هست...
موتور سوار ها هم همينطور...
جاده هم هر از گاهي پذيراي جسم بي جان و غم بار شقايق هاي ول شده از دست آدمها بود...
آدم هائيكه كنده بودند و نگاه كرده بودند و لهيده بودند و... رهايش كرده بودند روي اسفالت تفتيده...
خيلي رفتيم اما گويي انگار رسيدني در كار نبود
آخر تا چشم كار مي كرد شقايقي در كار نبود
مقصدت كه دشت شقايق باشد و شقايقي در كار نباشد خب رسيدني هم در كار نيست...
البته جاده هاي پر پيچ خم كوهستاني مناظر بديعي رو از كوه ها و جنگل هاي انبوه و دره هاي ژرف و زيبا در برابر چشمان ما خلق مي كرد ولي با تمام اينها بهانه شقايق بود و رسيدن جز در آن معنا نمي يافت.
تا اينكه در مسير چشممان در كنار پلي با نرده هايي آهنين به بوته اي با چند شقايق انگشت شمار افتاد و قرار شد رسيدن را نه به دشت شقايق بلكه در بوته اي پنهان شده از چشمان جستجوگر آدمها تجربه كنيم.
ما به هدف از شاخه چيدن شقايق راهي نشده بوديم اما ما هم شاخه اي چيديم...
يعني ولع سيري ناپذير آدم ها وديدن طمع آن ها ما را هم اينچنين كرده بود؟
من تنها ميخواستم تماشا كنم و زندگي كنم لحظاتي كوتاه ياد آن روزگار كودكي را.
تنها بهانه ام تماشا بود و انديشه... همين.
اما ايستادن يك موتوري پيش از ما و پياده شدن آن زن جوان كلاه كاسكت به سر و جهش كماندو وار او از نرده هاي آهنين كنار جاده و رفتنش به سوي... به سوي شقايق ها صحنه را به جدالي براي رسيدن به تنها شاخه هاي باقي مانده از شقايق ها بين ما و او بدل كرد.
از آن بوته 2 تا بيشتر باقي نمانده بود كه با ديدن شوقي كه در ما بود و تكاپويي كه براي رسيدن به آن داشتيم لطف كرد و از يك شاخه گذشت و برگشت و گل چيده شده را تقديمش كرد به همسر عزيز كلاه كاسكت به سرش كه قول ميدم از پشت شيشه ي بخار گرفته ي آن كلاه ايمني و از ميان بو گند عرقي كه در آن موج مي زده - در آن گرماگرم هوا- نه درست حسابي ديد اون شقايق رو و نه اينكه...
گرفت و نشست و رفتند و
تنها شقايق بر جاي مانده هم كنده شد و از زمين جدا شد - به حكم بودن و خواستن ما-
در نهايت خودمون رو در ميان انبوه گلهاي زرد و دوست داشتني رها كرديم و چندتا عكس براي به ياد سپردن اون روز زيبا گرفتيم...
روزي كه نمي دونم چرا ياد و خاطره ي اردوهاي دوران دبيرستان رو در ذهنم تداعي مي كرد.
- درسته كه سهم جمع ما از اون دشت تنها يك شاخه شقايق شد ولي بار ديگر رو به زوال بودن انسانيت و از بين رفتن ارزش هاي والاي حاكم بر آن خود را بي پرده نشان داد و دانستم كه از ماست كه بر ماست و يا به عبارتي خود كرده را تدبير نيست...
هست؟
در حاشيه:
(۱) دوست عزیزی مي گفت كه تعطيلي ها رو بخاطر ايجاد هماهنگي با سيرتحول اقتصاد جهاني و بازارهاي بين المللي و جريان هاي سيال دنياي تكنولوژي و به منظور عقب نماندن هر چه بيشتر از اون قراره بجاي جمعه ها شنبه و يكشنبه برگزار كنيم و چون كه از جمعه هم بخاطر فريضه ي عبادي سياسي نماز جمعه اش نميتونيم چشم پوشي كنيم بنا براين زين پس 3 روز پايانيه هفته رو و به انضمام پنج شنبه ها - كه همواره گرفتار و معتاد خلسه هاي كار نصفه و نيمه اش بخاطر به پيشواز تعطيلي رفتنمون بوده ايم – بايد حالشو ببريم و به كار زدودن خستگيه 3 روز كاري كه انجام نداده ايم استراحت و پايكوبي كنيم تا شايد فرجي شد و بيش از اين از سير تحولات و پيشرفت هاي دنيايي كه امثال آمريكاي نامرد خيلي سريع دارند به پيشش مي برند جا نمونيم.