تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "

دكتر سروش

عبدالکریم سروش:

فعلاً رئیس جمهور دیگری داریم. توصیه ما به ایشان این است که هنگام سخن گفتن سخن شان را سنجیده تر ادا کنند. با سخن گفتن محذور و تنگنای تازه ای بر تنگناهای این ملت نیفزایند. شعر مولانا را به یاد می آورم که:

ظالم آن قومی که چشمان دوختند،
از سخن ها عالمی را سوختند

عالمی را یک سخن ویران کند،
روبهان مرده را شیران کند

من اگر جای ايشان بودم به جای فرستادن يهوديان به آلاسکا، آنان را به ايران دعوت می کردم و می گفتم آنها که از سياست های اسرائيل دل خوشی ندارند، می توانند ميهمان ايرانيان باشند. اين کوروشی تر است. تعارف هم باشد، تعارف گرم تری است. حقيقت هم باشد، حقيقت زيباتری است.

من به همه کسانی که به این ملک و ملت خدمت می کنند و گوش شنوائی برای انتقاد دارند احترام می گذارم و امیدوارام خداوند آنها را در کار دشواری که در پیش گرفته اند یاری کند.

برگرفته از وبلاگ شفا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:55  توسط امیر  | 

 

رفاقت

 مطلب زير حاصل  وب گردي پايان يك روز كاري ست كه تنها به اصرار يك آشنا پست شد:

هنگامی که از فیثاغورس پرسیده شد رفیق چیست؟ جواب داد: “کسی که من دیگریست بدان گونه که ۲۲۰ و ۲۸۴ هستند.”
مفهوم عبارات بالا از نظر ریاضی چنین است: مقسوم علیه های ۲۸۴ عبارتند از: ۱٬۲٬۴٬۷۱٬۱۴۲ که مجموعشان ۲۲۰ است و از طرف دیگر مقسوم علیه های ۲۲۰ عبارتند از: ۱٬۲٬۴٬۵٬۱۰٬۱۱٬۲۰٬۲۲٬۴۴٬۵۵٬۱۱۰ که مجموع اینها برابر ۲۸۴ است. فیثاغورسیان چنین اعدادی را اعداد متحابه (دوست دار هم) می نامیدند. با اینکه کشف چنین اعدادی برای یونانیان مشکلات زیادی را به همراه داشت اما کار مورد علاقه یونانیان بود. بهرحال کشف اینگونه اعداد پیشرفت زیادی نداشت و تا بحال سه زوج دیگر از این اعداد کشف شده اند که به قرار زیر می باشند:
۱۷۲۹۶ ٬ ۱۸۴۱۶ که در سال ۱۶۳۶ میلادی توسط فرما شناسایی شد.
۹۴۳۷۰۵۶ ٬ ۹۳۶۳۵۸۴ که توسط دکارت ارایه گردید.
۱۱۸۴ ٬ ۱۲۱۰ که توسط پاگانینی در سال ۱۸۶۷ میلادی معرفی شد.
سوالی که تاکنون ذهن ریاضیدانان را به خود مشغول کرده اینست که آیا بینهایت از این زوجها وجود دارد یا خیر؟
البته هندیها اعداد متحابه را قبل از فیثاغورس شناخته بودند. همچنین قسمتهایی از کتاب مقدس را میتوان یافت که نشان می دهد یهودیان چنین اعدادی را مبشر سعادت می دانستند. نکته جالب دیگر داستان مورد تردید یک شاهزاده دوره باستان است که نامش بنا به علم حروف برابر عدد ۲۸۴ بود. این شاهزاده سالهای سال دنبال دختری برای ازدواج میگشت که نامش برابر عدد ۲۲۰ باشد و معتقد بود که این عامل باعث خوشبختی در زندگی او می شود.

برگرفته از وب سایت ریاضی منشاء زیبایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:37  توسط امیر  | 

يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ "
 دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اينگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
  سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد ؟ " اما هنوز دست ها در هوا بود.
  سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "
  " خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم.
  اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. " ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:12  توسط امیر  | 

۸۶/۲/۲ - ساعت ۴ عصر.

" مادر "

شنيدن اين واژه بعضي را به ياد داشته هاشان مي اندازد و برخي ديگر را به ياد دردهايي از جنسي كه بوي غربت و جا ماندن مي دهد، بوي دير ماندن.

و مرا بي اختيار به ياد عشق مي اندازد،

به ياد بهشت،

ياد ارديبهشت...

" م " مثل ماه،

" م " مثل مريم،

" م " مثل مادر...

                 مادر،مادر،مادر...

مادر مثل صبر،

              مادر عين درد،

                             مادر عين سوز...

مادر صوت الرحمن و يس،

                             مادر بوي سجاده،

                                                مادر عطر تربت بقيع...

مادر حسرت بقيع،

                     مادر عين غربت،

                                       مادر حس ٍ امنيت،

مادر،

     بي مثل و بي مانند.

شكوه:

هيچ كار من به آدميزاد نرفته

نه از آن تكه كاغذي كه بعنوان هديه ي روز تولدش چندين سال پيش- كه داغ پدر تازه و تازه بود - به مادر دادم و آتش بر وجود بيقرارش انداختم... و نه از امشبم كه...

خداييش خيلي جرات به خرج دادم كه با مادر- اون هم شب تولدش- پاي تماشاي فيلمي نشستم كه نه در سينما و نه در خلوت تنهايي خودم تا اون لحظه جرات دیدنش رو نداشتم.

آره درست حدس زدي.

روز تولد مادر،با مادر،پاي تماشاي "م" مثل مادر.

خدايت بيامرزاد ملاقلي پور و روحت شاد.

 با غم شگرفی که در این فیلم آفریدی جاي پایي ابدي از خود بر جا نهادي .

بغضم را كجا مي خواستم ببرم؟

كجا مي خواست خراب شود بر سرم اين بغض؟

نه هنوز تمام نشده:

مي خواهم باز هم بگويم...

مادر مثل غربت،

                 غربتي عجيب چون مدينه،

مادر چون كلكسيوني رنگارنگ از دردهايي قشنگ،

مادر، تجلي عيني طلوعي به يادگار مانده از غروبي مدام...

مادري عاشق،

عاشق پدر،

عاشقي چون پدر،

مادر چون سفر،كندن،رفتن،رفتن...رفتن،اما...جا ماندن،

جا ماندني عين تنهايي،

تنهايي را تنها تنها زندگي كردن و لب نگشودن.

مادر يعني شكوه بلد نبودن.

 تقدس واژه ي " مريم "

برانكارد،آمبولانس،دلشوره...دلشوره...دلشوره...

                                                          انتظار...انتظار...انتظار...

انتظاري ازلي تا به ابد.

ميبيني،دارم ياد مي گيرم گفتن رو.

فرياد كردن رو هم تمرين دارم مي كنم.

شكستن غرورم رو كه سال هاست فوت آبم،از برم.

كاش مي شد خاك شد...

كاش مي شد خاك شد و گسترد وجود،

خاك پاي مادر...

مادر تو،مادر من،

همه ي  مادران دنيا.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:39  توسط امیر  | 

مادر ترزا

چه مسيحي باشيم و نباشيم و اصولاً چه مذهبي باشيم و چه نباشيم، مادر ترزا برايمان الگوي يك انسان كامل جهان‌وطني و فرامذهبي است كه شعاع مهر و عطوفتش نه يك سرزمين بلكه جهاني را در بر گرفته است و اهميت كار او و نام او در همين جاست. چگونه زني سالخورده با دستان خالي بدون هيچ ارتشي و بدون هيچ حكومتي و حتي بدون هيچ ثروتي مي‌تواند اين همه قدرت و توان داشته باشد كه جهاني را دگرگون كند؟

 اين پاسخ را بايد در تعمق در نيروهاي شگفت‌انگيز انسان جستجو كرد.
مادر ترزا نمونه‌ي يك انسان واقعي است كه مي‌تواند الگوي مناسبي در حركت‌هاي اجتماعي و بشردوستانه باشد. اين انسان شريف كه نه شعار داد نه سياسي بود و نه حكومتي داشت بلكه عمل كرد و براي صلح و رفاه انسان‌ها، فارغ از مذهب و نژادشان تا پايان عمر جنگيد.
***
«آگنس گونكسا بوژاكسيو» ملقب به مادر ترزا، آلباني‌الاصل متولد اوت 1910 اسكوپيه‌ي يوگسلاوي. انسان عجيب و سراسر مهري كه فارغ از رنگ و نژاد با فقرا و جذاميان و قربانيان ايدز در سراسر جهان مي‌نشست. هنديان به او لقب قديسه دادند. در جواني جزو مبلغين مذهبي با عنوان «مبلغين نيكوكاري» شد و به هند رفت. وظيفه اصلي اين گروه عشق ورزيدن و مراقبت كردن از افرادي بود كه هيچ كسي براي كمك و محبت كردن به آنها وجود نداشت. در هند 50 پروژه‌ي عظيم كمك‌رساني در قالب خانه‌ي كودكان، كلينيك‌ها و انجمن‌هاي حمايت از فقرا و جذاميان برپا ساخت. بينوايان و جذاميان بسياري را از مرگ نجات داد و به آنان اميد به زندگي بخشيد. به زودي وسعت عمل مبلغين نيكوكاري به سراسر جهان و مناطق فقرزده و جنگ‌زده كشيده شد. مادر ترزا يك شبكه‌ي جهاني براي ساخت سرپناهي براي فقرا و نيز قربانيان ايدز تاسيس كرد تا لااقل آبرومندانه بميرند.
در سال 1982 در زير آتش جنگ بيروت و خمپاره‌باران شديد، جان 37 كودك را در بيمارستاني نجات داد و موفق به برقراري آتش‌بسي موقت گرديد.
وقتي در سال 1979 جايزه‌ي صلح نوبل را به او دادند با يك لباس هندي (ساري) «يك دلاري» پشت تريبون رفت و گفت:«براي كساني كه خواسته نمي‌شوند، دوست داشته نمي‌شوند و به آنها اهميت داده نمي شود».
در سال 1997 وقتي خبر درگذشت اين انسان مهربان و مهرورز در كلكته به گوش جهانيان رسيد، ژاك شيراك رييس جمهور فرانسه جمله‌ي زيبايي در مورد او گفت: «امشب عشق كمتر، محبت كمتر و نور كمتري در دنيا وجود دارد». خبرنگار آمريكايي بعد از دادن اين خبر گفت:« او مرز ميان آشنا و غريبه، خارجي و هموطن را از بين برد، محو كرد. كاري كه امروزه بسياري سعي در انجام آن دارند».
***
اين زندگي بابركت انساني است كه مطمئناً هيچ گاه از كساني كه كمك‌شان مي‌كرده نپرسيده: تو مسيحي هستي؟ سفيدپوستي؟ سياه‌پوستي؟ هندي هستي؟ مسلماني؟ پولداري؟ فقيري؟ اهل كدام مسلكي؟ كدام حزب؟ كدام گروه؟ كدام دسته؟ كدام طبقه؟ كدام نژاد؟ تو زودتر به بهشت مي‌روي يا من!؟
اصلاً مذهب چيست؟ تعصب نژادي يعني چه؟ زبان به چه معناست؟ اين تفاخر و تعصب به چيزهاي نامريي و فراموش كردن انسان‌هاي زنده، اين جهل، اين جهل مزمن تاريخي در برتري مذاهب و نژادها كه هنوز ادامه دارد و خواهد داشت، چرا سايه‌هاي شيطاني خود را از ذهن و روح جوامع ما بيرون نمي‌آورد؟ اين همه شاخه‌هاي مذهبي در اديان مختلف كه همه دست‌ساز بشرند موجب نفاق و تفرقه ميان آنان و بهره‌كشي مشتي دكان دار دين نشده‌اند؟ يك سوال ديگر اينجاست: آيا «مذهب» خود موجب حجاب ميان ما و خدا نشده است؟
بدون شك مادر ترزا پيش از آن كه يك مسيحي مؤمن و معتقد و يك مبلغ مذهبي باشد يك اومانيست تمام عيار بود كه نيروي تلاش و تكاپويش براي نجات جان انسان‌ها از آن ناشي مي‌شد و تاريخ ثابت كرده است كه مذهب ظاهري به تنهايي نمي‌تواند روحيه‌ي انسان‌دوستي و نزديكي به نيروي خداوند را در انسان‌ها زنده كند. بدون شك نيروي شگفت‌انگيز و انرژي خيره كننده‌ي افرادي مثل مادر ترزا نه از ريا و ظاهر و توجه به ظواهر مذهبي بلكه از آيين جهاني مهر سرچشمه مي‌گرفته است.
به اميد محو و نابودي تمام تفكرات ظالمانه‌، جاهلانه، خرافي و اهريمني نظير تعصب و تبعيض نژادي و مذهبي در دنيا و به اميد جهاني بدون مرزها و مرزبندي‌ها، اين تحول فكري و رنسانس را از خودمان و از فكر و ذهن خودمان آغاز كنيم.

"در سپهر خصوصی ات همیشه کسی را دوست داشته باش که لایق دوست داشتنت باشد و تو لایق دوست داشتنش باشی چرا که اگر تشنه ی عشق باشی روزی سیراب خواهی شد...اما در سپهرعمومی ات تشنه باش برای دوست داشتن و نه دوست داشته شدن...گه اگر بخواهی دوست داشته شوی در غم خواهی زیست."

     (مادر ترزا)

برگرفته از وب سايت هاي نقطه و جرس .


 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:55  توسط امیر  | 

چقدر تو محبوب من ناداني...

مرا ببخش،ولي اين تشويش بزدلانه ي تو از خود بدرم مي كند.

چگونه مي تواني از من بپرسي كه هرگز خواهم توانست از دوستي تو چشم بپوشم؟

براي من زيستن يعني "تو" را دوست داشتن.

مرگ بر عشق من دستي ندارد.

خودت هم اگر ميخواستي،نمي توانستي آنرا از ميان ببري.

حتي اگر در حق من خيانت كني،حتي اگر قلبم را هم از هم بدري،خواهم مرد و در همان حال تو را از عشقي كه در من برانگيخته اي دعا خواهم گفت.

پس يك بار براي هميشه،اين تشويش را كنار بگذار و مرا با اين نگراني هاي بيهوده غمگين مساز.

 

رومن رولان - " ژان كريستف "

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:22  توسط امیر  | 

 

تصادف

مقدمه:

هر فعلی را که مرتکب می شوی،تمام مرتكب شو.

نه نصفه نيمه،نه ناتمام.

مي خندي:

از عمق وجود و با احساس تمام قهقهه بزن،

پايمال نكن خنده را،

هدر نده انرژي جاري در آن را.

گريه مي كني:

هاي هاي اشك بريز و هقه هق سر بده،

فرو نخور بغض بي صاحب مانده ي فلك زده را،

دور نريز بي خود آب شور ارزشمندي را كه از چشمه ي چشمان تر جاريست...

هدر نده زلالٍ لحظه هاي گريستنت را.

ميروي:

دست دست نكن،

بگو " يا علي "،

برخيز و راه بيفت،

چنان رفتني كه كشتي ٍ بزرگ، بي پروا مي شكافد درياي مواج و طوفاني را وچنان نقطه اي مي نمايد از ساحل،

دور شو،

برو.

-----------------------------------------------

اصل مطلب :

تصادف مي كني- ميزني به ماشين زبون بسته ي مردم - :

جوري نزن كه بيننده رو به شك بندازه كه مقصر كي بوده؟ جريان از چه قرار بوده؟اتفاق چطور رخ داده؟

وقتي ميزني به پرايد ٍ زبون بسته،جوري نزن كه تنها رهاورد دسته گلي كه به آب دادي ۲ ساعت علافيه من تو راهنمايي رانندگي و سر خم كردن جلوي راننده اي باشه كه چشم اميد و طمع به كوپن بيمه ي  چرب و چيلي ٍ هنوز مهرش خشك نشده ي من باشه.

ولي خودمونيم،روي ماشين خيلي گشتم دنبال جاي پاي سپر له شده و گلگير برآمده ي پرايدي كه ديشب باهاش ملاقات و خوش و بشي داشتي - ياد حرف گزارشگران عزيز فوتبالمون افتاديدم- ،وقتي بازيكنان دو تيم ضمن عنايات جسمي،اهل بيت و اقوام دور و نزديك همديگه رو صميمانه مورد لطف و ارادت قرار ميدن و ما مي شنويم كه : " با همديگه خوش و بشي انجام ميدن!!! " .

پرايد داران عزيز از دستٍ من حقير و اتوموبيل مربوطه ام يه وقت ناراحت نشن اگه بگم به گذشته ي نه چندان دور كه نيگاه مي كنم اين ۴رومين  پرايديه كه با اتوموبیل اینجانب ملاقات کرده و رنجیده خاطر شده ازش...

نمیدونم چرا با پراید جماعت سر ناسازگاری داره این ماشین؟!

باید یه روزی بشینم و باهاش درست و حسابی صحبت کنم...اینجوری که نمیشه...

آخه با هم خیلی رفیقیم،

خيلي رفيقيم،

از جاده و سفر كه بر مي گردم،آروم كه مي گيره،وقتي رسيده ايم،

دستي به سر و روش مي كشم و تشكر مي كنم ازش.

كه به سلامت با هم سفر آغازيديم و به عافيت رسيديم،برگشتيم.

به نظر من اشياء هم براي خودشون روح دارند.

بخصوص مجموعه هاي منظمي مثل اتوموبيل ها كه در اختيار ما انسانها قرار دارند و بي ادعا و چشم داشت به ما سرويس ميدن.

در آينده از اين رفيق خوب خودم و ماجراهايي كه داشتيم با هم بيشتر خواهم گفت و شما رو هم با هاش بشتر آشنا خواهم كرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:0  توسط امیر  | 

زمين

دیروز ۲۲ آوریل مصادف بود با روز جهانی زمین.

نامگذاری این روزهای خاص همیشه انسان را از خواب بیدار می کند و باعث می شه تا حداقل بیشتر حواسش جمع خود و دنیایی که درش قرار گرفته بشه .

برای زمین و حال خراب او من و تو چه کرده ایم؟

تنها پرسیدن این سوال و نگاهی به چندین سال زندگی و عمری که از سر گذرانده ایم برای سرازیر شدن عرق شرم از سر و روی من و امثال دیگر نسل بشر کافیست...

آری برای زمین چه کرده ایم؟

جز این بوده است که خواسته و ناخواسته در بدتر شدن اوضاع و احوالش پای ورزیده ایم و بیش از پیش در فرسودنش اصرار؟

یاد سفر غرور انگیز اولین فضانورد زن ایرانی، انوشه انصاری می افتم و دست نوشته های او، هنگامی که برای اولین بار از آن بالا بالا ها با منظره ی زمین مواجه شده بود و ...:

"بالاخره بعد از اينكه در مدار زمين قرار گرفتيم توانستيم كمربندهاي محافظ را باز كنيم . بالاخره توانستم از آن بالا به بيرون نگاه كنم و زمين را براي اولين بار از آن بالا ببينم . آن موقع اشك هايم جاري شد. نمي توانستم نفسم را بيرون بدهم . حتي همين حالا كه دارم در مورد احساس آن موقع مي نويسم اشك هايم جاري مي شود. زمين آنجا بود زير اشعه هاي گرم خورشيد... كاملا آرام و كاملا در صلح ، كاملا پر از زندگي ، بدون نشانه يي از جنگ ، بدون آنكه مرزي در آن قابل شناسايي باشد، بدون هيچ مشكلي ، فقط زيبايي مطلق . واقعا دلم مي خواهد همه مردم جهان آن حسي را كه من تجربه كردم تجربه كنند، بخصوص آنهايي كه روساي دولت هاي جهان هستند. شايد اين تجربه ديدي جديد به آنها بدهد و باعث شود كه آنها براي «صلح » تلاش كنند.
    خب فكر مي كنم تا همين حد براي اولين ارسال بس باشد. در ارسال بعدي ام كلي چيزهاي جديد برايتان خواهم نوشت . گرسنه ام و مي خواهم غذاي فضايي بخورم . همين حالا از روي اقيانوس اطلس به سمت مكزيك در حال حركت هستيم ..."

و در جايي نيز خواندم كه دختري به نام فاطمه براي او- که سفیر تمامی ما انسانها بود- نوشته بود :

سفرت به خير اما،

تو رو دوستی خدا را،

چو از اين زمين وحشت

به سلامتي گذشتي،

به ستاره ها به يزدان،

برسان فغان ما را...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:44  توسط امیر  |