|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|
مادر است دیگر،حق دارد،تو هم جاي او بودي دلت مي گرفت...بغض مي كردي اصلا"،اشك سرازير مي شدت ناگهان...
از دست دادن فرزند...وای...شاهد جدا شدن اعضای جسمی که روزی تنگ در آغوش مي گرفتي اش...
اما وقتي كمي كه انديشه كرد پرسید:چطوري ثبت نام كردي؟چرا اسم منو هم ننوشتي؟
و ادامه داد: مرا هم ثبت نام كن...
تقصیر من نبود آخر،نوشته بود كه خانواده حتما" بايد در جريان اين اقدام قرار گيرند...
و این تصمیمی بود که در لحظه باید گرفته شود،مجال انديشيدن نيست،ميتواني فكر كني،سبك و سنگين كني، يا حتي مشورت كني!!!
اما به نظرت لطفي هم مي ماند در اين اينگونه بخشيده شدني؟
تصور كن:
پس از مرگي ناگهاني -آن هم از نوعي خاص و در شرايطي نادر-كه ديگر زنده ماندن نه از براي زندگي كردن بلكه تنها براي زندگي بخشيدن ممكن است كندن و رفتن چقدر لذت بخش است وقتي قلبت براي تپيدن در قفس خالي سينه ي انساني اميدوار و چشم انتظار به ادامه ي زندگي بيقراري مي كند و ديگر اعضاي كالبدت نيز كه جز امانتي نبودند براي سر كردن و فرسودن تو در دنيا - دنيايي كه اكنون در نقطه ي رهايي از آن و بر لبه ي بلندترين صخره ي آن ايستاده اي در انتظار پر كشيدن و پرواز بر فراز آن هستي- اكنون هر يك عطيه اي گرانقدر هستند و هدیه ای بی بدیل ، نه از سوي تو كه تنها شاهدي بيش نيستي و امانتداری شایسته در صحنه ي اين نمايش،بلكه از سوي كارگردان و همه كاره ي اين نمايش به ديگر بازيگراني كه هر يك به نحوي از بخت بد خود در اين روزگار وا مانده اند از يدك كشيدن جسم رنجور خود.
جزء جزء جسم بي مقدار خاكي ات نويد بخش شروعي دوباره و اميد بخش جاني تازه.
از اين بهتر؟
عضو شدنم در اين سایت جهت اهداء اعضاء به نيازمندان پيوند اعضاء بهانه اي شد براي گشوده شدن چشمه ي نهفته ي درد هايم امشب و نيز مجالي براي دمي خلوت با پيامبرم...
وقتي به فصل دهش از كتاب پيامبر جبران رجوع كردم و براي چندمين بار خواندمش،ديدم كه سالهاي سال پيش جبران آنگونه از بخشايش انسانها حرف زده كه گويي مثل روز برايش روشن بوده كه روزي اين امكان فراهم خواهد آمد كه انسانها براي زندگي بخشيدن به ديگران خواهند توانست حتي بر جزء جزء از کالبد خويش نيز فصل دهش را جاري سازند.و نيز ديدم كه من خودم نيز دير مانده ام دير...
به ياد روزي افتادم كه دوستي در مسير كوهستان مدام پاي بر گلهاي ريز زرد و بنفش كنار جاده مي گذاشت و فارغ از فریاد بی صدای التماس آنان...
گفتم : جايي خوانده ام كه :<< بخشندگی را باید از گلهایی آموخت که بوی خوش خود را حتی از کف کفش های کسانی که لگدشان می کنند،دريغ نمي كنند.>>
خجل از کرده ی خود گفت : کاش بدترین نا سزا ها را به من می گفتی ولی...
میدانم که این تلنقر کوچک برای بیدار شدن آن عزیز کافی بود و حتی زیاده روی نیز کردم شاید اما این سوال همواره در ذهنم است که چرا همیشه باید از پس حادثه ای و بدنبال از دست دادن عزیز ترین داشته هامان تازه به فکر بخشیدن بیفتیم؟
آیا آب رفته به جوی باز می گردد؟
هیهات که جهالتي كه نسل بشر دچار آن است تمامی ندارد و این ظلمتی که دامنگیر ما انسانهاست را پایانی نمی بینم...
هنگامي كا از مال خود چيزي مي دهيد،
چنان چيزي نمي دهيد.
اگر از جان خود چيزي بدهيد، آنگاه به راستي مي دهيد.
زيرا كه مال چيست ، به جز آنچه از براي فرداي مبادا نگاه مي داريد؟
و مگر فردا را چه ارمغاني است از براي سگ دور انديشي كه استخوان را در زير ريگ بي نشان بيابان دفن مي كند و خود به دنبال قافله ي زائران شهر مقدس مي رود؟
و مگر ترس از نياز همان نيز نيست؟
آيا ترس از تشنگي هنگامي كه چاه پر از آب است،جز تشنگي سيراب ناشدني ست؟
هستند كساني كه از بسياري كه دارند اندكي مي دهند – آن هم براي نام - و اين خواهش پنهان بخشش آنها را آلوده مي كند.
و هستند كساني كه اندكي دارند و همه را مي دهند.
اين كسان به زندگي و بركت زندگي باور دارند،و دستشان هرگز تهي نمي شود.
هستند كساني كه با شادي مي دهند و پاداش آنها همان شادي ست.
و هستند كساني كه با درد مي دهند،و آن درد تعميد آنهاست.
و هستند كساني كه مي دهند و از دهش دردي نمي كشند،حتي شادي هم نمي خواهند و نظري به ثواب هم ندارند...
اين ها چنان مي دهند كه در آن دره ي دور دست بته ي مورد عطر خود را در فضا مي پراكند.
با دست اين كسان است كه خداوند سخن مي گويد،و از پس چشم اين كسان است كه او به زمين لبخند مي زند.
و آيا چيزي هست كه بتواني دادنش را دريغ كني؟
هر آنچه داري روزي داده خواهد شد.
پس هم امروز بده،تا فصل دهش از آن تو باشد،
نه از آن ميراث خوارانت.
تو بارها مي گويي (( خواهم داد، اما به آن كه سزاوار باشد.))
درختان باغ تو چنين نمي گويند،
و گله هاي چراگاه تو نيز هم.
اين ها مي دهند تا زندگي كنند،
زيرا ندادن همان است و مردن همان.
بي گمان آن كس كه سزاوار دريافت روزها و شب هاي خود باشد،
سزاوار دريافت دهش تو نيز هست.
و آن كسي كه سزاوار نوشيدن از درياي زندگي بوده باشد،
سزاوار است كه جام خود را از جوي باريك تو پر كند.
نخست كاري كن كه خود سزاوار دادن و داراي دست دهش باشي.
زيرا كه به راستي زندگي ست كه به زندگي مي دهد،
و تو كه خود را دهنده مي پنداري،
شاهدي بيش نيستي.
بر گرفته از فصل دهش، كتاب پيامبر <<جبران خليل جبران>>
مكه و مدينه...
خديجه...
علي و فاطمه...
غار حراء...
اقراء باسم ربک الذی خلق...
انسان كامل...
مسئوليت...
مرد...
درد...
صبر...
حرف...
الرحمن...
گنبد خضراء...
هفت شهر عشق...
خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا...خدا..............
سالروز پاي نهادن تجلي عيني عشق ٍ پروردگار بر بندگانٍ گمراهش در زمين،
ميلاد محمد(ص) ،
مبارك باد.
موج بیشتر خودش را دوست دارد، نمی تواند درد را تحمل کند ، آرام نمی گیرد. اگر یک ذره هم درد داشته باشد،رسوایی به بار می آورد. ولی ماه درد پذیر است.
ماه صبور است...
" زینت دریایی "
نمیدونم کی
کجا
و از کی
خوندم این جمله رو :
" شب ها زیبایند،چرا كه ما در شب بيشتر خودمان هستيم."
هزار شب را،
تنها از براي يك بار بيدار شدن و
ديدنت در كنارم
هزار بار خفته ام...
صبح عزم رفتن دارم،
سفري كه شايد ،
تا ابد طول كشد.
يك بار براي هميشه راهي جاده شدن
صدها بار بهتر است از،
هزار بار بيدار شدن و...
گوش سپردن به هارموني ٍ جاي ٍ خالي ٍ تو...
در ميان شاعران كشور تركيه يك نام هست كه از اقبال بسيارى در ايران برخوردار بوده است؛
<< ناظم حكمت>>.
آنچه از ناظم حكمت ترجمه شده بيشتر يا اشعار عاشقانه او بوده و يا شعرهايى براى نشان دادن فرم و ساختار. حكمت سال هاى زيادى از عمرش را در زندان و يا در حال مبارزه سپرى كرده و اين موضوع حتى اشعار عاشقانه او را هم تحت تاثير بسيارى قرار داده. عاشقانه هاى او اغلب عاشقانه هاى يك چريك است. چريكى كه آرام و قرار ندارد و به آزادى و صلح فكر مى كند اما حصارهاى بزرگى را پيش رو دارد. در نگاه اول ممكن است تصور شود كه او سعى مى كند تغزل و مفاهيم عاشقانه را دستاويزى كند تا شعرهاى سياسى اش را راحت تر بسرايد.
اما زندگى سياسى به او آموخته است كه هيچ چيز خارج از فضاى سياسى وجود ندارد. عاشقانه ها را تنها كسى مى فهمد كه مبارزه كرده و پشت ميله هاى زندان رفته باشد. چرا كه عشق در آنجا مفهوم حقيقى خود را مى يابد.
شعر «ناظم حكمت» شعرى معطوف به انسان است. در حقيقت ناظم از نسل شاعران متعهدى بود كه بيش از هر چيز به انسان انديشه مى كردند. براى همين او مى تواند به شعر جنبه هاى مختلف بدهد و فضاى شعر را از يكسويه نگرى و پرداختن به موضوعى واحد دور نگه دارد.
اشعار «ناظم حكمت» مجموعه متنوعى از تلاش هاى يك شاعر براى فهم مفهوم بشريت و انسان است. شاعرى كه باهوش و توانايى چشمگير خود توانسته چنان قدرتمند باشد كه شعرهاى او هيچ گاه تكرارى نباشد. او هميشه به دنبال خلق جديد و اثر جديد بود.
از کمال پاشا - وزیر دریاداری سابق ترکیه نقل شده است:
" اگر می توانستم فرمان می دادم تورا دار بزنند و آنگاه زیر چوبه ی دارت گریه می کردم."
----------------------------------------------------------------------
<< برگریزان >>
دیدن برگ ریزان دلم را به درد می آورد،
بخصوص در بلوارها،
بخصوص اگر بلوط باشد،
بخصوص اگر بچه ها از آنجا بگذرند،
بخصوص اگر آن روز آفتابي باشد،
بخصوص اگر با خودم آشتي باشم،
بخصوص اگر آن روز...
دلم نگرفته باشد.
-----------------------------------------------------------------
<< دنیا در دستان بچه ها >>
دنیا را به بچه ها بدهیم ،
دست كم براي يك روز.
دنيا را به بچه ها بدهيم،
مانند بادكنك رنگارنگي به دستشان دهيم بازي كنند.
آواز خوانان در ميان ستارگان بازي كنند...
دنيا را به بچه ها بدهيم،
مانند يك سيب درشت،
يك قرص نان ٍ گرم،
دست كم يك روز،شكمشان سير شود.
دنيا را به بچه ها بدهيم،
براي يك روز هم كه شده،
دنيا با دوستي آشنا شود.
بچه ها دنيا را از ما خواهند گرفت و
درختان جاودان بر آن خواهند كاشت...
دلم آرام و قرار ندارد باز و رفتن سراغ دست نوشته های آشفته و بهم ریخته ی قدیمی،شاید تنها چیزی باشد که برای لحظاتی کوتاه با آن بتوان از بهانه جویی ها و بی قراری های نابهنگام و عصیان های وقت و بی وقت گریخت.
اما گاهي اينچنين نيست و پاي گذاشتن در حريم آن يادها،وضع را از آنچه كه هست بد تر مي كند و نمك بر زخم سر باز كرده است.
باور نداريد![]()
بخوانيد:
هيچ كس را ياراي بر هم زدن سرود آرام شب نيست،
توان دمي خواب و لحظه اي چشم بر هم نهادن هم نيست.
آنچه هست و حقيقت دارد،
دلشوره است و دلواپسي ها،
كه خود گفتي استاد:
"هرگز پايانشان نيست،"
و "مرا جز زندگي كردنشان چاره اي."
هراس دير شدن...
دير شدن ـ چه؟
نميدانم...![]()
دلشوره ي رسيدن...
رسيدن به كجا؟
نميدانم...![]()
دلواپس ـ رسيدن...
چه كسي؟
باز نميدانم...![]()
و زنجيره ي اين عصيان هاي جان،بهانه ي هر روز غروب را انتظار كشيدن است و در راه ـ سحر فرسودن.
زيباترين درودها شايسته ي اشك پاك كودكان است و خواهش هاي پاكتر دلهاشان و بهانه هاي بي هنگام آنها...
تلخ ترين انديشه ها هم به هنگام كلنجار رفتن با روح پرسشگر و آشوبگريست كه به هيچ قيمتي دست از سوالها و چراهايش بر نمي دارد تا رهايت مي كند و غرقت مي سازد عاقبت،در ميان اين همه انتظار...
انتظار براي يافتن و رسيدن،
يافتن جواب براي سوال هايش و رسيدن به...
<<حقيقت>>
آموخته هايم به من نهیب می زنند که:
حقیقت را نه می توان نوشت،
نه ديكته كرد،
- تا كسي بنويسد -
و نه حتي انديشيد.
حقيقت بايد در مسير راهت قرار گيرد
- جاده ي زندگي ات ـ
تا آنگونه كه هست ، سهم خود از آن را زندگي كني.
لاجرعه اش سر كشي و گاهي در اشكهايت متجلي شود.
به نبرد بايد برخيزي،
ديگر گونه و دشوار نبردي سخت شگرف...
نبردي تن به تن،
با خود،
آري با خود،
نه با ديگري...
<< ۱۳۸۳/۷/۴ - ۱:۳۰ بامداد >>
معشوق من چنان لطیف است که خود را به << بودن >> نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود.
معشوق من،منتظري كه هيچ گاه نمي رسد!
انتظاري كه همواره پس از مرگ پايان مي گيرد،
چنانكه اين عشق نيز...هم!
<گفتگو هاي تنهايي>
دكتر علي شريعتي
سرزده آمده بود و ناهنگام،
ظهر روزي سرد و زمستاني بود،زمستان پارسال.
تنها براي برچيدن چند دانه برنج ناقابل كه به ماندني عزيز بدل گشت.
يك سال چه زود گذشت!!!
اولين كسي كه دريافته بود حضور اين ميهمان ناخوانده و غريب را،مادر بود.
اولين كسي هم كه مشتاقانه از او دلجويي كرده بود نيز هم او بود، مادر بود.
اسمش را نيز مادر نهاده بود:
" كبوتر بام من "
من "هوتي" صدايش مي كردم،در تنهايي هاي خود گاهي مي شد كه با هم حرف ميزديم...
من ميگفتم و او هم...جواب مي داد،
جواب ميداد و نگاهم مي كرد.
راز بزرگي در زيبايي خاص چشمانش نهفته بود.
خانه ي ساده اي داشت
- لبه ي باريك بين انتهاي ديوار آجري ايوان و سقف چوبي آن -
و تنها بود...
تنهايي شايد تنها وجه اشتراكي بود كه داشتيم
و البته عشق نيز بود...
عشق به رفتن،
عشق به پرواز،
به بركت بودنش ، ميهمانان ناخوانده ي زيادي مي آمدند ولي نمي ماندند.
يا مي آمدند و مي ماندند چند صباحي و سپس...
مي رفتند،
اما كبوتر بام ما، مانده بود.
با تمام تنهايي كه داشت...
امروز سومين روزيست كه نيست و من جور ناجوري دلم گرفته از نبودنش...
چون هميشه كه،
داريم و قدرش نمي دانيم،
از دست مي رود و... تازه تازه ميدانيم...
هيچ كار خاصي انجام نمي داد،
تنها بود و با بودنش شادي كوچك و حسي معصومانه و قشنگ را در تك تك ما القا مي كرد.
كاش كه باز گردد، باز...
يعني از تنهايي به ستوه آمد و رفت؟
نميدانم، نميدانم
كاش كه باز گردد، باز...