تبليغاتX
من و جاده ..
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
هميشه فكر مي كردم كه توي لحظه ي تحويل سال،يكي مياد الان و چيزي رو تحويلمون ميده .

- يك داشته ي كهنه ي قشنگ رو ازمون تحويل مي گيره و يكي نو از همون رو تحويلمون ميده.-

سالها گذشت و گذشت و در دلتنگي ها به مرور جاي آن شادي هاي كودكانه و لحظه هاي سرشار از شوق و ذوق رو گرفت و من فهميدم كه راز  آن لحظه نه در تحويل دادن است و نه...

آن لحظه چیزیست مثل ساعت ۱۲ شب برای من- دوستش ميدارم يا يك چيزي وراي دوست داشتن-

هيچ تعلقي ندارد آن لحظه چون،نه در قيد امروز است و نه در بند فردا...

غربت لحظه ي تحويل سال از حرفهاي ناگفتني من است.

"بهار"  آمدنت تهنيت باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 14:9  توسط امیر  | 

 

 و يكی می گويد:

 ’’  جادوگر است جاده 

پر از گشتم نبود و نگرد نيست

پراز درياي غم های بي ساحل

جادو می كند كوليان و باد بيابان را ‘‘

 

وباد می نالد:

 ’’ نه . جسم جمود من است اين كه سرگردان جهان شده است

پر از جنون جستن’ و

 تشنه چند جرعه رسيدن به سايه يك درخت

جان زخمی من است جاده ‘‘

 

و درخت می گويد :

 ’’ جاده شهرزاد قصه گوی من است

پر از جريان پريشانی جن و انس

پر از هزار و يك شب ها

صبر جان سخت كوه را دارد

تمام نمی شود قصه های اين عاشيق بی ساز ‘‘

 

و كوه می غرد :

’’يا جاهل است جاده، ‏يا سحر وجادو شده

هی در من مي لولد، می نا لد، مي رود

هی در من جان می كنَد

به گمانش از من كه بگذرد، جايی مي رسد ‘‘

 

  

و رود می گويد:

 ’’ جنس جاده پر از خرده شيشه است

ماری به جلد كرم هزارپا

خيال كرده اين رقيب زمين زاده جانی

من به دريا مي رسم، او به كجا؟ ‘‘

 

وزمين می گويد:

 ’’ طفل غريب مانده من است جاده

جمع جدال عشق من وآدمی در جوار روياها

 پی ماه مي رود و هی نمي رسد‘‘

 

و ماه می گويد:

’’  بيشتر به هيبت كوليان است جاده

به شكل روح سرگردان آدمي .

بي تابی دختران جنوب را دارد

سر به هركجا بگردانم،اين مجنون ترين پرنده جهان آن جاست  ‘‘

 

وپرنده می خواند:

 ’’ نشان همه بی قراری های من است جاده

جان پناهم

قرار همه بي قراری های گاه و بی گاهم

راه خانه باران بي او گم است ‘‘

 

و باران می گويد:

’’ جانماز من است جاده

پر از حس غريب مادر و سجاده، مسافر ومه

سطر سطرجاده پر از شعر است

به شوق خواندن شعرهای اوست كه می بارم ‘‘

 

و مادر می گويد:

 ’’ جاده يعنی مرگ، جدايی و مرگ

يعنی خبر های بد از جگرگوشه ها

 

  كاش مي شد شمال وجنوب، يا سحر وغروب را

به هم نزديك كرد

كاش می شد همه جای جهان را در همين خانه جمع آورد‘‘

 

 و سحر می گويد:

 ’’ جاده يعنی روشنی آب پشت پای عمو

يا جواب چشم های به در خشكيده هاجر و رويا

شايد هم يعنی دو خط موازی،‌ اما هميشه جدا ‘‘ 

 

و جاده جان به لب مي شود

به شكل پرسشی بی جواب:

’’ هی... من فقط جاده ام

يعني پی خودم می روم كه جايی دور گم اش كرده ام 

و جزای جرمم ،تبعيد به جزيره های بی جايی است

جان مرا نه خوابی هست،نه جان پناهی

نه جاي سكون و نه ميل ماندنی

بينوا گم شده ای پر از رفتن و آمدنم

و رازم را تنها رانندگان بيابانگرد

و مسافران جلای وطن كرده مي دانند ‘‘

 

 ... ومسافران بی وطن به وقت بازگشت

جز جاده هيچ در ذهن شان نبود .

 

"حسن صلح جو" ازمجله ی شعر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 13:4  توسط امیر  | 

 

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد

در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد

"عارف"

میگذرد زمستانی دیگر باز...

از زمستان چه اندوختيم؟

در انتظار آمدن بهار سوختيم؟

از اندوخته هاي تابستانه مان چه ماند؟

نعمت سرماي زمستان وحسرت آفتاب تموز؟

 

دلم ميسوزد به حال آنها كه آرزوي گذر سريع اين روزها را دارند.

زمستان را مي گويم، آنها كه از اين فصل بيزارند مطمئنم كه

 شبهاي عمرشان را نيز از سر شب همواره در خوابند و در خوابند و در خواب...

بهار زيباست و باشكوه و... از بهار گفتني ها بسيار است و همه دوستش مي دارند،اما...

 زمستان غريب مانده است،غريب.

و من دلم آتش مي گيرد براي اين غربت...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:35  توسط امیر  | 

به سفر که می اندیشم - به رفتن - دلم آرام می گیرد و شوقی تمام سرتاسر وجود بیقرارم را می پیماید.

همیشه برایم سوال بوده که از سفر آغازش را دوست تر می دارم یا رسیدنش را؟

بر می گردم و نگاهی به جاده های پشت سرم می اندازم...

به سفرهای تمام شده ی روزگار از سر سپری شده ام...

سفر را نه برای آغازش و نه بخاطر رسیدنش،

تنها و تنها براي لبريز بودنش از جاده هاست كه دوستش ميدارم.

جاده ها هميشه آغازشان شوق است و انتهايشان رسيدني همواره و ماندني مدام تا...

سفري ديگر،

و اين تكراريست رنج آور.

تنها پيمودنشان همواره سرشار از ناشناخته هاست و معرفت.

جاده ها عين زندگي اند،

                             اسرار آميز

                                        دوست داشتني

                                                          و سرشار از ياد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:52  توسط امیر  | 

شب که می شد،دلم می گرفت بچه که بودم،

هراس از خفتن...از خواب پريدن و غرق شدن در انتظاري گنگ و همواره،

اذان صبح بود و آغوش پدر و حال خراب من...

حال خراب من بود و دلداري هاي مدام مادر.

اشك بود و اشك بود و اشك...

"بگوييد آن مرد نخواند..."

اين تنها خواسته ي كودك بيقراري بود كه در ميان هق هق خود با كلماتي بريده بريده و نفسي تنگ آمده ادا مي شد اما...

هر صبح ،ترسي گنگ،پر از حس جدايي ام از جمع كوچك و صميمي عزيزانم، با شنيدن اين صدا وجودم را در مي نورديد.

عالم كودكي بود ديگر...

نميدانستم...

ندانستن كه گناه نيست در دنياي كودكي...

نميدانستم صداي مواجي كه از دور دستها هر صبح اينچنين مرا بهم مي ريزد و بغضي نابهنگام برايم به ارمغان مي آورد ترانه ي امن ماندن است و قرار،نه جدا شدن و رفتن.

نميدانستم آواي وصال است،نه فراق.

نميدانستم...

ندانستن كه گناه نيست در دنياي كودكي...

سالها گذشته است و من هنوز...

هنوز هم با شنيدنش يادها در من جان مي گيرند و مرا با خود مي برند به روزگار كودكي...

اما من ديگر دلم نمي گيرد...

پر مي كشد و مي رود به اوج روح بي قرارم...

و ترسها نیز همه پر کشیده اند از کنارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 23:15  توسط امیر  | 

 

جاده

شبي نه چندان دور داشتم با دوستي از آرزوهايم مي گفتم...
داشتن اطاقي طولاني با كفي مفروش از جنس...از جنس جاده،با همان خطوط سفيد آشنا،
مي گفتم كه نيز دوست ميدارم كه خطوط از جنس بريده بريده باشند نه از تبار خطوط مدامي كه ابتدا و انتهاي هم را تنگ در آغوش گرفته اند و تورا به ماندني خسته كننده و تكراري بيهوده در عين رفتن واميدارند.
ميبيني جنس آرزوهاي مرا؟
از جاده هايي كه پشت سرنهاده ام و نيز آنهايي كه مرا به خود ميخوانند و من نيز بي صبرانه در عطش پاي نهادن و جاري گشتن در آنها مي گدازم بسيار خواهم گفت و از افسونگري طلوع هائيكه ميهمان چشمانم بوده اند و شيداگري هاي بي بديل غروب هاي بي شمار عمرم در جاده ها.
پيش از اين مي پنداشتم كه ياد گرفته ام گفتن را و ميدانم فرياد كشيدن چگونه است اما...
بايد صبور بود در اين مشق گفتن كه جزئي از زندگيست يا شايد تمام آن و البته، چيزي نيست جز يك راه،يك مسير، يك...جاده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:59  توسط امیر  |