|
" - مامان خدا کی میمیره ؟ - وقتی که جاده تموم بشه "
|

بزن باران ولی خاموشم مکن ،
بزن باران که سالهاست از هر چتری که از تو جدایم کند بیزارم ،
ببار که به جان آمده ام از بی تویی ،
شعله هایم افراشته تر از آنند که قطره های عاصی ات را یارای فرونشاندنشان باشد سوختن ِ جان ام را ،
بزن باران و نمان از دمی باریدن،
که اکنون فرصت ِ آسودن نیست !
این آلودگی را یارای زدودن ات نیست از رخسار ِ خاکستری این دیار اما ...
اما تو نمان باران ،
ببار ،
شاید روزی بهاری دیگرگونه که تا هنوز انتظارش را می کشیم از راه رسید و بی خبر بی تو ماند ،
بی باران نماند خدای ناکرده بهار ِ دیگری که چشم به راه ِ روزی رسیدن اش هستیم ،
بهاری بی خون ،
بهاری بی خاکستر ،
بهاری به رنگ ِ خدا ،
به " رنگ ِ واقعیه خدا "
یا به رنگ ِ
"خدایی واقعی "
--------------------------------------------------------------------------
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران
جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران و شادی بخش جان را
بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش! گریان شو! بباران!
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
----------------------------------------------------------
هر چند این روزها به همان تلخی که در کام ِماست ،
روز های لبخند و شادی و " جشن و سرور ِ " شماست !

اما جهان ِهستی شاهد است ،
شما همگی روزی جوابگو خواهید بود ،
لاف ِ بهشت و جهنم نیست !
در همین دنیا ،
در برابر ِ همین مردم ،
که چندین و چند لبخند را،
به چه بهایی ناچیز و به خون خاموش کردید و رنگ ِ مرگ بر چهره هاشان ریختید

و خود ماندید و با افتخار بر جسد هاشان خندیدید
و تا هنوز دوران ِ خنده هاتان تمام نخواهد شد ،
که گمان می برید خون بهار را می توان از رخساره ی دیوار زدود ؟!!!

بهاری ساختید خجل از روی هرچه زمستان است!
شرم بادا ، شرم